عید غدیر
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
صداي پاي عيد مي آيد. عيد قربان عيد پاك ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاكسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديك شدن دل هايي است كه به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد برآمدن روزي نو و انساني نو است.
... و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي توانم " نشاني ها "يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي كند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا "پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند، و عشق به او، كور و كرت مي كند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد.
... و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!
اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!
سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يك قرن زندگي پر كشاكش و پر از حركت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شكنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.
و اكنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرك، و تحمل يك قرن شكنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو كرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يك "بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يك "بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي كه ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد.
خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش - كه عمر را همه در كار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از كنيز سارا - زني سياه پوست - به او يك فرزند مي بخشد، آن هم يك پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يك پسر، براي پدر، نبود، پايان يك عمر انتظار بود، پاداش يك قرن رنج، ثمره يك زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يك پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.
و اكنون، در برابر چشمان پدر - چشماني كه در زير ابروان سپيدي كه بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري كه جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني كه در كوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي كند.
در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!
در عمر دراز ابراهيم، كه همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت "داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري كه پدر، آمدنش را صد سال انتظار كشيده است، و هنگامي آمده است كه پدر، انتظارش نداشته است!
اسماعيل، اكنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!
در اين ايام، ناگهان صدايي مي شنود:
"ابراهيم! به دو دست خويش، كارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بكُش"!
مگر مي توان با كلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف كرد؟
ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شكن عظيم تاريخ، درهم مي شكند، از تصور پيام، وحشت مي كند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اكبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اكنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.
كرپن ها، همان روحانيان دين "مهر" بوده اند و به دليل قرباني كردن "گاو" از سوي ايشان، واژهي "قرباني" نيز از همينان برگرفته شده است.
عيد قربان ريشه در دوران ماقبل تاريخ بشر دارد. انسان اوليه كه از فهم طبيعت عاجز است، براي به دست آوردن ترحم خدايان دست به قرباني كردن حيوانات و انسان ها مي زند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامي مختلف موجود بوده است. اين سنت طولاني بشري در اسلام نيز پذيرفته شده است.
در روايات مختلف ديني آمده است كه ابراهيم در سن بالا داراي فرزندي شد كه او را اسماعيل نام نهاد و برايش بسيار عزيز و گرامي بود. اما مدتها بعد، هنگامي كه اسماعيل به سنين نوجواني رسيده بود، فرمان الهي چندين بار در خواب به ابراهيم نازل شد و بدون ذكر هيچ دليلي به او دستور داده شد تا اسماعيل را قرباني كند.
او پس از كشمكشهاي فراوان دروني، در نهايت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر مي روند و ابراهيم آماده سر بريدن فرزند محبوب خود مي شود. اما به هنگام انجام قرباني اسماعيل خداوند كه او را سربلند در امتحان مي يابد، گوسفندي را براي انجام ذبح به نزد ابراهيم مي فرستد.
اين ايثار و عشق پيامبر به انجام فرمان خدا، فريضه اي براي حجاج مي گردد تا در اين روز قرباني كنند و از اين طريق براي يتيمان و تهيدستان خوراكي فراهم سازند. در اين روز همچنين مستحب است كه نماز عيد قربان برپا گردد. نماز عيد قربان بايد در فاصله زماني طلوع آفتاب روز عيد تا ظهر خوانده شود و شامل دو ركعت است.
اولين معنايي كه از عيد به ذهن مي رسد، تغييراتي است كه انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت مي بيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يك معنا عيد ناميده شده است .
عيد قربان ريشه در دوران ماقبل تاريخ بشر دارد. انسان اوليه كه از فهم طبيعت عاجز است، براي به دست آوردن ترحم خدايان دست به قرباني كردن حيوانات و انسان ها مي زند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامي مختلف موجود بوده است. اين سنت طولاني بشري در اسلام نيز پذيرفته شده است.
در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا كه زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است و باعث بر هم خوردن آرامش دروني و بيروني انسان ها مي گردد و اين همان چيزي است كه با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد .
از سوي ديگر حركت انسان ها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آن كه وقتي انسان معناي جديدي كشف ميكند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود .
معناي ديگري كه از عيد عارفان به ما آموخته اند، جان باختن و قرباني كردن جان خويش در پاي معشوق است. و نماد ظاهري آن ايام حج و عيد قربان است كه حيواني را انسان به عنوان تحفه و هديه به طرف جايگاه معيني مي برد تا براي كامل شدن عبادت قرباني كند. مولوي در اين معنا گفته است:
خويش فربه مي نماييم از پي قربان عيد كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي كشد
كشته شدن در پاي محبوب و قرباني كردن خود مهمترين تعريفي است كه مولوي از عيد به ما مي دهد.
در تمامي اين تعريف ها عيد براي انسان مطرح شده است، يعني ما در شرايط ويژه اي احساس مباركي و نو شوندگي داريم . اما به نظر مي رسد اين تازگي قبل از آن كه در رابطه با ما معني شود در باره توليد كننده اين شرايط يعني خداوند بايد معنا شود. چون خداوند "بديع السموات و الارض است " و خود را با عنوان "فتبارك الله احسن الخالقين" به ما معرفي نموده است . و از سوي ديگر اين مباركي در تمامي ملك و ملكوت عالم جاري است، لذا از اين خداي بزرگ و مبارك ميتوان هر لحظه طعم مباركي را چشيد به همين دليل اگر عيدي است اولاً از آن خداست نه از آن آدميان، و اين معنا با ساير تعاريف آمده در باب عيد يك فرق گوهري دارد كه آن محوريت خداست .
قرباني رمز فداكاري و از خودگذشتگي و دادن جان در راه محبوب و حد نهايي تسليم در برابر معبود است يعني همچنان كه خون اين قرباني را در راه تو اي خالق يكتا بي دريغ مي ريزم حاضرم بدون هرگونه تعقل در راه دفاع از حريم دين و اجراي فرامين آسماني تو از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست نمايم.
زماني كه حيواني در روز عيد قربان در وادي منا به دست حجاج مسلمان ذبح مي شود و نغمه روحاني "بسم الله وجهت وجهي للذي فطر السموات والارض" طنين در فضاي قربانگاه مي افكند خاطره اعجاب انگيز و الهام بخش دو عبد موحد و دو بنده با اخلاص خدا ابراهيم و اسماعيل را در دل ها زنده مي سازد.
پدري پير و كهنسال با چهره اي نوراني و ملكوتي كه آثار عظمت و جلالت روحي از سيماي متين و آرام او نمايان است بر بالين فرزند جوان و خوش سيماي خود ايستاده آستين بالا مي زند و تيغ برنده اي را در پي حكم غيبي الهي بر گلوي فرزند مي نهد.
قرباني رمز فداكاري و از خودگذشتگي و دادن جان در راه محبوب و حد نهايي تسليم در برابر معبود است يعني همچنان كه خون اين قرباني را در راه تو اي خالق يكتا بي دريغ مي ريزم حاضرم بدون هرگونه تعقل در راه دفاع از حريم دين و اجراي فرامين آسماني تو از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست نمايم.
فرزند نيز بدون ترس و وحشت و با حالت تسليم مي گويد پدر به آنچه مامور گشته اي عمل كن كه من هم به خواست خدا از صبركنندگان خواهم بود و سرانجام ابراهيم با موفقيت كامل از اين امتحان بزرگ الهي سربلند بيرون آمده و به درجه اي از اخلاص و فداكاري در راه خدا مي رسد كه خداوند مي فرمايد: ذبح عظيمي فدايش كرديم.
لذا خداوند براي بزرگداشت اين خاطره توحيدي و اخلاص الهي مقرر فرموده هر سال در موسم حج در وادي مني توسط زوار بيت الله الحرام گوسفند، گاو و يا شتري ذبح گردد تا آن صحنه فوق العاده درخشان چون نوري براي هميشه در تاريخ انسانيت بدرخشد و خاطره ازخودگذشتگي آن دو بنده مخلص (ابراهيم و اسماعيل) سندي براي نمايش شرف و فضيلت آدميت باشد.
لذا مسلمين در روز عيد قربان موظفند با تشكيل مجامع عمومي و برگزاري نماز عيد و انشاي خطبه شركت عظيم و آسماني خود را در اين عيد مبارك به گوش جهانيان برسانند و رعب و ترس از اتحاد و همبستگي خود را در قلب دنياي استكبار و كفر و نفاق بيفكنند.
در روايت هاى مكررى نقل شده كه در روز عيد اضحى قربانى كنيد تا گرسنگان وبيچارگان از خوردن گوشت سير شوند؛ آنان كه روزها بلكه ماه ها توان تهيه گوشت براى خانواده خويش را ندارند، در اين روز فرخنده كه براى همگان عيد است و بسيار خجسته و مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشت حلال، بى منت، سير شوند.
و امروز روز "تكبير" است؛ تكبيرى گويا، كوبنده، محكم و بامحتوا، تكبيرى كه بازتابش كاخ ستمگران را به لرزه درآورد و قلب ستم ديدگان را شاد سازد؛ تكبيرى كه دشمنان را براى هميشه از ضربه زدن به اسلام، نوميد گردان.
در چنين روزي، يعني در روز عرفه سال 60 هجري، پسر عموي با شهامت امام حسين (ع) و فرستاده آن حضرت به كوفه، به شهادت رسيد. كيفيت شهادت آن جناب در منابع تاريخي تشيع به شرح زير است:
علامه مجلسي (ره) در جلاءالعيون نقل ميكند:
هنگامي كه حضرت «مسلم ابن عقيل» صداي پاي اسبان را شنيد، دانست كه به طلب او آمدهاند. فرمود: اِنّا لله وَانّا اِلَيْه راجِعُونَ و شمشير خود را برداشت، از خانه بيرون آمد، چون نظرش به آنها افتاد شمشير خود را كشيد و به آنها حمله كرد و جمعي از آنان را بر خاك هلاكت افكند و به هر طرف كه رو ميآورد از پيش او ميگريختند، تا آنكه چند نفر از آنها را به عذاب الهي واصل گردانيد، تا آنكه يكي از دشمنان ضربهاي بر صورت او زد و لب بالاي مسلم خونين شد، اما آن شير خدا به هر سو كه رو ميآورد؛ كسي در برابر او نميايستاد. چون از جنگ او عاجز شدند بر بامها برآمدند و سنگ و چوب بر او ميزدند و آتش بر ني ميزدند و بر سر ايشان ميريختند، چون آن سيد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از زنده ماندن خود نا اميد شد، شمشير كشيد و بر آن كافران حمله كرد و جمعي را از پا درآورد. در اين هنگام «ابن اشعث» ديد كه به آساني دست بر او نميتوان يافت. گفت: اي مسلم! چرا خود را به كشتن ميدهي! ما ترا امان ميدهيم و به نزد ابنزياد ميبريم و او اراده قتل تو ندارد، مسلم گفت قول شما كوفيان را اعتماد نشايد و از منافقان بيدين وفا نميآيد.
سيد بن طاوس نيز اين روايت را اينگونه نقل ميكند:
هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتله اعدا اهتمام مينمود تا آنكه جراحت بسيار رفت و نامردي از عقب او درآمد و نيزه بر پشت او زد و او را به روي انداخت. آن كافران هجوم آوردند و او را دستگير كردند. پس استري آوردند و آن حضرت را بر او سوار كردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشير او را گرفتند. مسلم در آن حال از حيات خود مأيوس شد و اشك از چشمان نازنينش جاري شد و فرمود: اين اول مكر و غدر است كه با من نموديد. محمدبناشعث گفت: اميدوارم كه باكي بر تو نباشد. مسلم فرمود: پس امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد بركشيد و سيلاب اشك از ديده باريد و گفت: «اِنّالله وَانّا اِلًيْهِ راجِعُونَ».
عبداللهبنعباس سلمي گفت: اي مسلم چرا گريه ميكني؟ آن مقصد بزرگي كه تو در نظر داري اين آزارها در تحصيل آن بسيار نيست. گفت: گريه من براي خود نيست بلكه گريهام براي آن سيد مظلوم جناب امام حسين (ع) و اهل بيت او است كه به فريت اين منافقان غدار از يار و ديار خود جدا شدهاند و روي به اين جانب آوردهاند. نميدانم بر سر ايشان چه خواهد آمد.
پس متوجه ابناشعث گرديد و فرمود: ميدانم كه بر امان شما اعتمادي نيست و من كشته خواهم شد، التماس دارم كه از جانب من كسي بفرستي به سوي حضرت امام حسين (ع) كه آن جناب به مكر كوفيان و وعدههاي دروغ ايشان ترك ديار خود ننمايد و بر احوال پسر عمّ غريب و مظلوم خود مطلع گردد، زيرا ميدانم كه آن حضرت امروز يا فردا متوجه اين جانب ميگردد، و به او بگويد كه پسر عمت مسلم ميگويد كه از اين سفر برگرد، پدر و مادرم فداي تو باد كه من در دست كوفيان اسير شدم و مترصد قتلم و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوي مرگ ميكرد كه از نفاق ايشان رهايي يابد.
ابناشعث تعهد كرد. پس مسلم را به در قصر ابنزياد برد و خود داخل قصر شد. احوال مسلم را به عرض آن ولدالزنا رسانيد. ابنزياد گفت: تو را با امان چه كار بود؟! من ترا نفرستادم كه او را امان بدهي! ابن اشعث ساكت ماند. چون آن غريق بحر منت و بلا را در قصر بازداشتند، تشنگي بر او غلبه كرده بود و اكثر اعيان كوفه بر در دارالاماره نشسته و منتظر اذن بار بودند. در اين وقت مسلم نگاهش افتاد بر كوزهاي از آب سرد كه بر در قصر نهاده بودند. رو به آن منافقان كرده و فرمود جرعه آبي به من دهيد. مسلمبنعمرو گفت: اي مسلم! ميبيني آب اين كوزه را چه سرد است، به خدا قسم كه قطرهاي از آن نخواهي چشيد تا حميم جهنم را بياشامي. جناب مسلم فرمود: واي بر تو! كيستي تو؟ گفت من آنم كه حق را شناختم و اطاعت امام خود يزيد نمودم، هنگامي كه تو عصيان او نمودي، منم مسلم بن عمرو باهلي (عليه اللعنه).
حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! چقدر بدزبان و سنگيندل و جفاكار ميباشي، هر آينه تو سزاوارتري از من به شرب حميم و خلود در جحيم.
پس جناب مسلم از غايت ضعف و تشنگي تكيه بر ديوار كرد و نشست، عمرو بن حريث بر حال مسلم رقتي كرد غلام خود را فرمان داد كه آب براي مسلم بياورد و آن غلام كوزه پرآب با قدحي نزد مسلم آورد و آب در قدح ريخت و به مسلم داد چون خواست بياشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آبرا ريخت و آب ديگر طلبيد اين دفعه نيز خوناب شد. در مرتبه سيم خواست كه بياشامد، دندانهاي ثناياي او در قدح ريخت. مسلم گفت: «اَلْحَمْدُلله لَوْ كانَ مِنَ الرّزْقِ الْمَسُومِ لَشَرِبتُهُ». گفت: گويا مقدر نشده است كه من از آب بياشامم.
در اين حال رسول ابن زياد آمد. مسلم را طلبيد. آن حضرت چون داخل مجلس ابن زياد شد؛ سلام نكرد. يكي از ملازمان ابن زياد بانگ بر مسلم زد كه بر امير سلام كن! فرمود: واي بر تو ساكت شو! سوگند با خداي كه او بر من امير نيست، و به روايت ديگر فرمود: اگر مرا خواهد كشت؛ سلام كردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد كشت؛ بعد از اين سلام من بر او بسيار خواهد شد، ابنزياد گفت: خواه سلام بكني و خواه نكني من ترا خواهم كشت. پس مسلم فرمود: چون مرا خواهي كشت؛ بگذار كه يكي از حاضرين را وصي خود كنم كه به وصيتهاي من عمل نمايد، گفت مهلت ترا تا وصيت كني. پس مسلم در ميان اهل مجلس رو به عمر بن سعد كرده، گفت: ميان من و تو قرابت و خويشي است. من به تو حاجتي دارم! ميخواهم وصيت مرا قبول كني، آن ملعون براي خوش آمد ابن زياد گوش به سخن مسلم نداد.
اولاً؛ من در اين شهر هفتصد درهم قرض دارم، شمشير و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا كن، ديّم؛ آنكه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زياد رخصت بطلبي و دفن نمايي، سيّم؛ آنكه به حضرت امام حسين (ع) بنويسي كه به اين جانب نيايد، چون كه من نوشتهام كه مردم كوفه با آن حضرتاند و گمان ميكنم كه به اين سبب آن حضرت به طرف كوفه ميآيد. پس عمر سعد تمام وصيتهاي مسلم را براي ابن زياد نقل كرد، عبيدالله كلامي گفت كه حاصلش آن است كه اي عمر تو خيانت كردي كه راز او را نزد من افشا كردي اما جواب وصيتهاي او آن است كه ما را با مال او كاري نيست هر چه گفته است چنان كن، و اما چون او را كشتيم در دفن بدن او مضايقه نخواهيم كرد.
و به روايت ابوالفرج ابن زياد گفت: اما در باب جثه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم كرد چونك ه او را سزاوار دفن كردن نميدانم؛ به جهت آنكه با من طاغي، در هلاك من ساعي بود.
اما حسين؛ اگر او اراده ما ننمايد ما اراده او نخواهيم كرد پس ابن زياد رو به مسلم كرد و به بعضي كلمات جسارت آميز با آن حضرت خطاب كرد. مسلم هم با كمال قوت قلب جواب او را ميداد و سخنان بسيار در ميان گذاشت تا آخر الامر ابن زياد عليه اللعنه ولدالزنا، ناسزا به او و حضرت امير المومنين (ع) و امام حسين (ع) و عقيل گفت، پس بكر بن حمران را طلبيد و ابن ملعون را مسلم ضربتي بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا سوگند اگر در ميان من و تو خويشي و قرابتي بود حكم به قتل من نميكردي.
و مراد آن جناب از اين سخن آن بود كه بياگاهاند كه عبيدالله و پدرش زياد بن ابيه زنا زادگانند و هيچ نسبي و نژادي از قريش ندارند.
پس بكر بن عمران لعين دست آن سلاله اخيار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناي راه زبان آن مقرب درگاه به حمد تو ثنا و تكبير و تهليل و تسبيح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (ص) جاري بود و با حق تعالي مناجات ميكرد و عرضه ميداشت كه بارالها! تو حكم كن ميان ما و ميان اين گروهي كه ما را فريب دادند و دروغ گفتند و دست از ياري ما برداشتند. پس بكر بن حمران لعنةاللهعليه آن مظلوم را در موضعي از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنين به زمين افتاد. پس بدن شريفش را دنبال سر از بام به زير افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبيدالله شتافت، آن ملعون پرسيد كه سبب تغيير حال تو چيست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سياه مهيبي را ديدم در برابر من ايستاده بود و انگشت خويش را به دندان ميگزيد و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا بهحال چنين نترسيده بودم. آن شقي گفت چون ميخواستي به خلافت عادت كار كني، دهشت بر تو مستولي گرديده و خيال در نظر تو صورت بسته:
چه شد خاموش شمع بزم ايمان / بياوردند هاني را ز زندان
گرفتندش سر از پيكر به زودي / بجرم آنكه مهماندار بودي
پس ابنزياد، هاني را براي كشتن طلبيد و هر چند محمد بن اشعث و ديگران براي او شفاعت كردند؛ سودي نبخشيد! پس فرمان داد هاني را به بازار برند و در مكاني كه گوسفندان را به بيع و شرا در ميآوردند، گردن زنند. پس هاني را كتف بسته از دارالاماره بيرون آوردند و او فرياد بر ميداشت كه «وامذ حجاه ولامذحَجَ لي اليَوم با مذحجاه و اَين مذحج.»
«غياثالدين خواندمير» در حبيب السير نقل ميكند:
«هاني بن عروه» از اشراف كوفه و اعيان شيعه به شمار ميرفت و روايت شده كه به صحبت پيغمبر (ص) تشرف جسته و در روزي كه شهيد شد، 89 سال داشت و در «مروج الذهب» مسعودي است كه تشخص و اعيانيت هاني چندان بود كه 4 هزار مرد زرهپوش با او سوار ميشد و 8 هزار پياده فرمانپذير داشت و چون احلاف يعني هم عهدان و همسوگندان خود را از قبيله كنده و ديگر قبائل دعوت ميكرد، 30 هزار مرد زرهپوش او را اجابت مينمودند. اين هنگام كه او را به جانب بازار براي كشتن ميبردند چندان كه صيحه ميزد و مشايخ قبايل را به نام ياد ميكرد و «وامذحجاه» ميگفت هيچكس او را پاسخ نداد! لاجرم قوت كرد و دست خود را از بند رهايي داد و گفت: آيا عمودي يا كاردي يا سنگي يا استخواني نيست كه من با آن جدال و مدافعه كنم؟ اعوان ابن زياد كه چنين ديدند به سوي او دويدند و او را فرو گرفتند و اين دفعه او را سخت ببستند و گفتند: گردن بكش! گفت: من به عطاي جان سخي نيستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم كرد، پس يك تن غلام ابن زياد كه رشيد تركي نام داشت ضربتي بر او زد و در او اثر نكرد. هاني گفت: «اِلَي اللهِ الْمعاد اَلّلهُمَّ اِلي رَحْمَتِك و رِضْوانِكَ.» يعني بازگشت همه به سوي خداست، خداوندا! مرا ببر به سوي رحمت و خوشنودي خود، پس ضربتي ديگر زد و او را به رحمت الهي واصل گردانيد.
و چون مسلم و هاني كشته گشتند، به فرمان ابن زياد، «عبدالاعلي كلبي» را كه از شجاعان كوفه بود و در روز خروج مسلم به ياري مسلم خروج كرده بود و كثير بن شهاب او را گرفته بود، و عمارة بن صلخت ازدي را كه او نيز اراده ياري مسلم داشت و دستگير شده بود، هر دو را آوردند و شهيد كردند، و موافق روايت بعضي از مقاتل معتبره، ابن زياد امر كرد كه تن مسلم و هاني را به گرد كوچه و بازار بگردانيدند و در محله گوسفند فروشان بدار زدند. و «سبط بن الجوزي» گفته كه بدن مسلم را در كناسه بدار كشيدند. و به روايت سابقه چون قبيله مذحج چنين ديدند جنبشي كردند و تن ايشان را از دار به زير آوردند و برايشان نماز گزاردند و به خاك سپردند.
پس ابنزياد سر مسلم را به نزد يزيد فرستاد و نامه به يزيد نوشت و احوال مسلم و هاني را در آن درج كرد، چون نامه و سرها به يزيد رسيد؛ شاد شد و امر كرد تا سر مسلم و هاني را بر دروازه دمشق آويختند و جواب نامه عبيدالله را نوشت و افعال او را ستايش كرد و او را نوازش بسيار نمود و نوشت كه شنيدهام حسين (ع) متوجه عراق گرديده است بايد كه راهها را ضبط نمائي و در ظفر يافتن با وسعي بليغ به عمل آوري و به تهمت و گمان مردم را به قتل رساني و آنچه هر روز سانح ميشود براي من بنويسي والسلام.
و خروج مسلم در روز سهشنبه ماه ذيالحجه بود و شهادت او در روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد؛ واقع شد. و ابوالفرج گفته مادر مسلم امولد بود و «عليه» نام داشت و عقيل او را در شام ابتياع نموده بود.
مؤلف گويد كه: عدد اولاد مسلم را در جائي نيافتم، لكن آنچه بر آن ظفر يافتم پنج تن شمار آوردم، نخستين عبدالله بن مسلم كه اول شهيد از اولاد ابوطالب است، در واقعه طف بعد از علي اكبر و مادر او رقيه دختر اميرالمومنين (ع) است. دوم محمد و مادر ام ولد است و بعد از عبدالله در كربلا شهيد گشت. و دو تن ديگر از فرزندان مسلم به روايت قديم محمد و ابراهيم است كه مادر ايشان از اولاد جعفر طيار ميباشد، و كيفيت حبس و شهادت ايشان بعد از اين به شرح خواهد رفت. فرزند پنجم دختركي 13 ساله به روايت اعثم كوفي و او با دختران امام حسين (ع) در سفر كربلا مصاحبت داشت و بدانكه مسلم بن عقيل را فضيلت و جلالت افزون است از آنكه در اين مختصر ذكر شود كافي است در اين مقام ملاحظه حديثي كه در آخر فصل پنجم از باب اول به شرح رفت و مطالعه كاغذي كه حضرت امام حسين(ع) به كوفيان در جواب نامههاي ايشان نوشت و قبر شريفش در جنب مسجد كوفه واقع و زيارتگاه حاضر و بادي و قاضي و داني است. و سيد بن طاوس از براي او دو زيارت نقل فرموده واحقر هر دو زيارت را در كتاب هديه الزائرين نقل نمودم و قبر هاني رحمةالله مقابل قبر مسلم واقع است.
و عبدالله بن زبير اسدي هاني و مسلم را مرثيه گفته در اشعاري كه صدر آن اين است:
فَاِنْ كُنْتَ لاتَدْرينَ مَا الْمَوْتُ فَانْطُري
اِلي هانِي فِي السُّوْقِ وِ ابْنِ عَقيلٍ
سقتك دَماً يَابْنَ عَمّ الْحُسَيْن
مَدامِعُ شيعَتِكَ السّافِحَه
وَ لابَرَحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ
تُحَيّكَ غادِيَهً رائِحَهً
لاِنّكَ لَمْ تَرومَن شَرْبَهَ
ثناياكَ فيها غَدَتْ طائَحَه
رمُوكَ مِنَ الْقَصْرِ اذْ اَوْ ثَقُوكَ
فَهَل سَلِمَتْ فيكَ مِنْ جارِحَه
تَجُرّ بِاَسْواقِهِمْ فشي الْحِبالِ
اَلَسْتَ اَمرُهُمُ الْبارحًه
اَتَقضي وَلَمْ تَيْكِكَ الْباكيات
اَمالَكَ قِي الْمِصْر مِن نائحه
لَئن تقض نحْباً فَكَمْ في رزوُد
عَلَيْكَ العَشيّه مِنْ صائحه
وصال مسلم به ملکوت، او که در عرفه شهيد شد تا دعاى عرفه مولى الکونين را تفسير کند و حماسه مسلم بودن و تسليم نشدن را بيافريند.
در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى عليه السلام که از سخت ترين دوره هاى تاريخ اسلام نسبت به پيروان اهل بيت و طرفداران حق بود، «مسلم بن عقيل » با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى شد. پس از شهادت امام مجتبى عليه السلام که امامت به حسين بن على عليهماالسلام رسيد تا مرگ معاويه که يک دوره ده ساله بود؛ باز «مسلم بن عقيل » را در کنار امام حسين عليه السلام مى بينيم.
به ياد روح بزرگ انسان هاى خودساخته و پاکي که ايثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداکارى است. عظمت انسانى چهره هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما چون «مسلم بن عقيل » و «هاني بن عروه»، اسوه همه کسانى است که در زندگى به هدف هايى والاتر از دنيا اعتقاد دارند و ارزش هاى متعالى را مى جويند. انسان هاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.
«مسلم بن عقيل » يکى از اين چهره هاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداکار راه حق، ياد آور همه خوبي ها، رشادت ها و جوانمردي هاست؛ و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام بخش و سازنده است. حماسه مسلم بن عقيل در کوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود؛ و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت سيدالشهدا عليه السلام و سفير انقلاب کربلا و پيش مرگ حماسه تاريخ ساز و جاويدان عاشورا بود.
درباره «مسلم بن عقيل » ، چه مى توان گفت، جز بيان صداقت و رشادت و ايمانش؟ و چه مى توان نوشت، جز فداکارى و حماسه و آزادگى اش، و چه مى توان شنيد جز عمل به وظيفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت. و «مسلم بن عقيل » کيست؟ تجسمى از ارزش هاى والاى مکتب؛ الگو و اسوه اى از يک جوانمرد سلحشور و انقلابى پاکباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست سپرده و قدم در راه حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسيده است.
مسلم بن عقيل کيست؟
در ميان جوانان برومند «بنى هاشم »، «مسلم بن عقيل »، فرزند عقيل يکى از چهره هاى تابناک و شخصيت هاى بارز، به شمار مى رفت. «عقيل » برادر حضرت على عليه السلام و دومين فرزند ابوطالب بود.
معاويه، پس از بيست سال سلطنت استبدادى مُرد. يزيد، پس از معاويه بر سر کار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مى خواست اباعبدالله الحسين عليه السلام را هم به بيعت وادار کند، که سيدالشهدا نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى کند.
«مسلم بن عقيل »، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموى حسين بن على بود. دودمانى که مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خاندانى که شخصيت انسانى و اسلامى «مسلم بن عقيل » در آن شکل گرفت، بهترين زمينه را براى تربيت و تکامل معنوى و حماسى مسلم فراهم کرد.
از آغاز کودکى، در ميان جوانان بنى هاشم به خصوص در کنار امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام) بزرگ شد و کمالات اخلاقى و بنيان ولايت و درس هاى حماسه و ايثار و شجاعت را به خوبى فرا گرفت. اجداد «مسلم بن عقيل » کسانى، چون «ابوطالب » و «فاطمه بنت اسد» بودند که در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاورى را به ارث مى گذاشتند و «مسلم بن عقيل »، شاخه اى پربار از اين اصل و تبار بود؛ و بنا به اصل وراثت، خصلت هاى برجسته را از نياکان خود به ارث برده بود.
به نقل مورخان، در زمان حکومت آن حضرت (بين سال هاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصب هاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتى که اميرالمؤمنين (عليه السلام) لشگر خود را صف آرايى مى کرد، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبدالله بن جعفر و «مسلم بن عقيل » را بر جناح راست سپاه، مامور کرد.
شناسنامه «مسلم بن عقيل » را، پيش از آن که از نياکان و سرزمين و قبيله جستجو کنيم، بايد در فکر، عمل و زندگانى اش بيابيم؛ اين بهترين معرف «مسلم بن عقيل » است. «مسلم بن عقيل »، در دوران خلافت على عليه السلام در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس از شهادت آن امام، هرگز از حق که در خاندان او و امامت دو فرزندش، حسنين (عليهماالسلام) تجسم پيدا کرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاکش را بر اين آستان فدا کرد.
يزيد براى حفظ سلطه و حاکميت بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن زياد» با حفظ سمت، والى کوفه نيز شد. ماموريت ابن زياد آن بود که به کوفه برود و «مسلم بن عقيل » را دستگير کند و سپس او را محبوس يا تبعيد کند، يا به قتل برساند.
در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى (عليه السلام) که از سخت ترين دوره هاى تاريخ اسلام نسبت به پيروان اهل بيت و طرفداران حق بود، «مسلم بن عقيل » با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى شد. پس از شهادت امام مجتبى (عليه السلام) که امامت به حسين بن على (عليهماالسلام) رسيد تا مرگ معاويه که يک دوره ده ساله بود؛ باز «مسلم بن عقيل » را در کنار امام حسين (عليه السلام) مى بينيم. در اين دوره بيست ساله، يعنى از شهادت على عليه السلام تا حادثه کربلا بسيارى از کسان، يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها کردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بى دردسر را برگزيدند، ولى آنان که قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مى دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداکارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند.
ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، به خصوص وقتى آشکارتر مى شود که به شرايط دشوار ديندارى و حق پرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم.
حضرت على عليه السلام از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل » نقل مى کند که آن حضرت فرمودند:
«من او را (عقيل ) به دو جهت دوست دارم: يکى، به خاطر خودش، و يکى هم به خاطر اين که پدرش ابوطالب او را دوست مى داشت.» و در آخر، خطاب به على عليه السلام فرمود:
«فرزند او «مسلم بن عقيل » کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشک مى ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى فرستند.»
معاويه، پس از بيست سال سلطنت استبدادى مُرد. يزيد، پس از معاويه بر سر کار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مى خواست اباعبدالله الحسين (عليه السلام) را هم به بيعت وادار کند، که سيدالشهدا نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى کند.
سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسين عليه السلام در مکه و برخورد با مردم و تشکيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت با يزيد، آشنا کرد؛ به خصوص مردم کوفه از اقدام انقلابى امام حسين عليه السلام خوشحال و اميدوار شدند. مردم کوفه، خاطره حکومت چهار ساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيت هاى برجسته و چهره هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهل بيت بودند. از اين رو نامه ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره هاى معروف شيعه در کوفه و بصره به امام حسين عليه السلام نوشتند، که تعداد اين نامه ها به هزاران مى رسيد. کوفيان، گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سرکردگى «ابوعبدالله جدلى » به نزد آن حضرت فرستادند و نامه هايى همراه آنان ارسال کردند.
در ميان نامه ها و امضاها، نام شخصيت هاى بزرگى از کوفه همچون «شبث بن ربعى » و «سليمان بن صرد» و «مسيب بن نجبه » و ... به چشم مى خورد که از آن حضرت مى خواستند مردم را به بيعت با خود دعوت کند و به کوفه بيايد و يزيد را از خلافت خلع کند.
امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوت هاى مکرر مردم کوفه، عکس العمل نشان داده و اقدامى کند. براى ارزيابى دقيق اوضاع کوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشکل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود که کسى قبلا به کوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت شهر و مردم، به او بدهد.
حسين بن على عليهماالسلام در يکى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت «مسلم بن عقيل »، «هانى» بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت کرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون » و اشک در چشمانش حلقه زد. چندين بار، براى «مسلم بن عقيل » و «هانى» از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت خويش جمع گردان، که تو بر هر چيز، توانايى!»
حضرت حسين بن على (عليهماالسلام) مناسب ترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم بن عقيل » ديد، که هم آگاهى سياسى و درايت کافى داشت، و هم تقوا و ديانت، و هم خويشاوند نزديک امام بود. به نمايندگانى که از کوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم «مسلم بن عقيل » را با شما به کوفه مى فرستم، اگر مردم با او بيعت کردند؛ من نيز خواهم آمد.
اين که امام از «مسلم بن عقيل » به عنوان «برادرم » و «فرد مورد اعتمادم » نام مى برد، ميزان اعتبار و لياقت و کفايت مسلم بن عقيل را مى رساند. آنگاه «مسلم بن عقيل » را طلبيد و به او فرمود: به کوفه مى روى، اگر ديدى که دل و زبان مردم يکى است و آنچنان که در اين نامه ها نوشته اند متحدند و مى توان به وسيله آنان اقدامى کرد، نظر خودت را بر من بنويس و «مسلم بن عقيل » را وصيت و سفارش کرد، به اين که:
پرهيزکار و با تقوا باش؛ نرمش و مهربانى به کار ببر؛ فعاليت هاى خود را پوشيده دار؛ اگر مردم، يکدل و يک جان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر کن.
اعزام «مسلم بن عقيل » و فرستادن اين پيام به کوفه، پاسخى به همه نامه ها و دعوت ها و طومارها بود. محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مى شود:
1 - تاييد کامل از «مسلم بن عقيل » به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده اى مورد اطمينان.
2 - محدوده مسؤوليت «مسلم بن عقيل » در کوفه نسبت به ارزيابى وحدت کلمه و صداقت مردم.
3 - پاسخى به دعوت هاى مکرر، به عنوان اتمام حجت.
4 - درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از «مسلم بن عقيل. »
«مسلم بن عقيل » با گرفتن دو راهنما از مکه به سوى کوفه حرکت کرد. و اينک، «مسلم بن عقيل »، با شهرى رو به روست، حادثه خيز و پر ماجرا و با گرايش هاى مختلف؛ شهرى با افکار گوناگون که اگر چه به ظاهر آرام است، اما آرامش قبل از طوفان را مى گذراند.
شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مى آمدند و با «مسلم بن عقيل » ديدار و بيعت مى کردند و «مسلم بن عقيل » هم نامه امام حسين عليه السلام را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه براى هر جماعتى از آنان مى خواند.
روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين عليه السلام که با نماينده اش «مسلم بن عقيل »، بيعت مى کردند افزوده مى شد تا اين که پس از چند روز، به هزاران نفر مى رسيد.
با وجود اين همه بيعت گران جان بر کف و انقلابي هاى آماده براى هرگونه فداکارى در راه حمايت حسين (عليه السلام) و بر انداختن حکومت يزيد، «مسلم بن عقيل »، طى نامه اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست که به سوى کوفه بشتابد.
اکنون «مسلم بن عقيل »، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شکوه و هيبتى دارد، ميان کوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لکه هاى ذلت و ننگ است کلام از شور جانسوز حقيقت هاست، ز «رفتن »ها و «ماندن » هاست. ولى دوران آن کم بود و کم پاييد، تمام شعله ها ناگه فرو خوابيد ...
يزيد براى حفظ سلطه و حاکميت بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن زياد» با حفظ سمت، والى کوفه نيز شد. ماموريت ابن زياد آن بود که به کوفه برود و «مسلم بن عقيل » را دستگير کند و سپس او را محبوس يا تبعيد کند، يا به قتل برساند.
مردمى که با «مسلم بن عقيل » بيعت کرده و در انتظار آمدن حسين بن على (عليهماالسلام) به کوفه بودند، با ورود ابن زياد به کوفه، وضعى ديگر پيدا کردند. فردا صبح که مردم براى نماز جماعت به مسجد آمدند، ابن زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواى شهر و اين مرز و بوم و حاکم بر شما و بيت المال قرار داده است و به من دستور داده که با ستمديدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيکى کنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار کنم. پس هر کس بايد بر خويش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل روشن مى شود؛ به آن مرد هاشمى «مسلم بن عقيل » هم برسانيد که از خشم و غضب من بترسد.»
از اين پس، مجراى بسيارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن زياد، رؤساى قبايل و محله ها را طلبيد و برايشان صحبت هاى تهديدآميز کرد و از آنان خواست که نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند، وگرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت.
حزب اموى، که مى رفت بساطش نابود و برچيده گردد، ديگر بار جان گرفت و آن تهديدها و تطميع ها و فريبکاري ها و تبليغ هاى دامنه دار، تاثير خود را بخشيد و والى جديد، توانست با قدرت و قوت و با تمام امکانات جاسوسى و خبرگيرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيري ها و خشونت ها و برخوردهاى تندى که انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.
«مسلم بن عقيل »، در خانه «مختار» بود که صحنه حوادث به صورتى که ياد شد، پيش آمد. از آن جا که ابن زياد، براى سرکوبى انقلابي ها به دنبال رهبر اين نهضت؛ يعنى «مسلم بن عقيل » مى گشت، «مسلم بن عقيل » مى بايست جاى امن تر و مطمئن ترى انتخاب کند. اين بود که مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هانى » رفت.
«هانى بن عروه»، از بزرگان کوفه و چهره هاى معروف و پر نفوذ شيعه در اين شهر بود که هواداران و نيروهاى مسلح و سواره اى که تعدادشان به هزاران نفر مي رسيد در اختيار داشت. «هانى»، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پيامبر را هم درک کرده بود و در زمان اميرالمؤمنين (عليه السلام) هم در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان ملازم رکاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفايى شايسته در حق اهل بيت پيامبر برخوردار بود.
اينک، بار ديگر موقعيتى پيش آمده بود که «هانى»، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناک و اوضاع بحرانى، پذيراى «مسلم بن عقيل » گردد که در راس نيروهاى شيعى است و تحت تعقيب از سوى حاکم کوفه.
نهضت «مسلم بن عقيل » و هوادارانش، صورت مخفي ترى گرفت و ارتباط ها پنهان تر انجام مى شد. با تغيير شرايط، کوفه به کانون خطرى براى انقلابي هاى شيعه تبديل شده بود که با کمترين غفلتى ممکن بود خطرات بزرگى پيش بيايد. سياست کلى «ابن زياد» نابودى «مسلم بن عقيل » و شکست اين نهضت بود و براى اين کار، دو نقشه کلى را در دست اجرا داشت:
1- جستجو و تعقيب «مسلم بن عقيل » و طرفدارانش.
2 - خريدن سران شهر و چهره هاى با نفوذ.
براى پي بردن به مخفيگاه «مسلم بن عقيل » و اطلاع از قرارها و برنامه ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت «مسلم بن عقيل »، راهى که از سوى ابن زياد پيش گرفته شد، استفاده از يک عامل نفوذى بود که با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حکومت برساند. اين عامل نفوذى ابن زياد کسى جز «معقل » نبود. معقل که از سرسپردگان حکومت بود، با دريافت سه هزار درهم، مأموريت يافت که به عنوان يک هوادار «مسلم بن عقيل » و طرفدار نهضت با طرفداران «مسلم بن عقيل » تماس بگيرد و به عنوان يک انقلابى، که مي خواهد اين پول ها را براى صرف در راه انقلاب و تهيه سلاح و امکانات مبارزه به «مسلم بن عقيل » تحويل دهد، کم کم به پيش «مسلم بن عقيل » راه يافته و از خانه او و تشکيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه کرده و به ابن زياد خبر دهد.
به اين صورت، کم کم اين جاسوس ابن زياد، به خانه هانى هم که پناهگاه «مسلم بن عقيل » بود راه پيدا کرد و با مسلم ملاقات نمود و پول ها را به او تحويل داد و به تدريج خود را يکى از طرفداران نهضت، جا زد. صبح ها زودتر از همه مي آمد و ديرتر از همه مي رفت و اخبار درونى نهضت را به عبيدالله زياد، گزارش مي داد.
با پى بردن به مخفيگاه «مسلم بن عقيل » و مرکزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر کرد و تصميم گرفت که هر چه زودتر دست به کار شود و انقلاب را قبل از آن که به مرحله غير قابل کنترلى برسد، در هم شکسته و سران نهضت و مقاومت انقلابي ها را در هم شکند. اين بود که نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهره هاى سرشناس تشکيلات «مسلم بن عقيل » کشيده شد و اولين گام، دستگيرى «هانى » بود.
نقش «هانى » در نهضت، بسيار بود؛ از اين رو والى کوفه به فکر دستگيرى «هانى» افتاد تا از اين طريق به «مسلم بن عقيل » هم دسترسى پيدا کند، زيرا مي دانست تا وقتى که «هانى»، در محل خود مستقر باشد، بازداشت «مسلم بن عقيل » عملى نيست و نيروهاى زيادى که در اختيار و در فرمان «هانى» هستند، مقاومت و دفاع خواهند کرد. پس بايد با نقشه اي پاى هانى را به «دارالاماره » بکشد و او را در همان جا زندانى کند تا بين او و «مسلم بن عقيل » جدايى بيفتد.
«هانى» به بهانه مريضى پيش «عبيدالله زياد» نمي رفت، تا اين که ابن زياد، چند نفر را در پى او فرستاد و با اين بهانه که والى کوفه مي خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند.
ابن زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان مي کرد. قساوت و خشونت از گفتارش مي باريد. بيشترين تهديد، نسبت به کسانى بود که به «مسلم بن عقيل » پناه دهند و مژده جايزه به کسى داد که «مسلم بن عقيل » را يا خبرى از او را نزد او بياورد. «مسلم بن عقيل » نايب و نماينده حسين بود. نسخه اى برابر با اصل. تصميم گرفته بود کربلايى در کوفه بر پا سازد، و حماسه اى به ياد ماندنى و درسى عظيم از قدرت رزمى و روحى يک «مؤمن » در تاريخ، بر جاى بگذارد. و اين چنين کوفه که به خاطر نهضت براى «مسلم بن عقيل » «وطن » شده بود، اينک به غربت تبديل شده است. «مسلم بن عقيل » بي ياوري چون «هاني».
و «مسلم بن عقيل »، غريبى در وطن! «مسلم بن عقيل » براى يافتن خانه اى که شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در کوچه ها غريبانه مي گشت و نمي دانست به کجا مي رود.
و اما در کوفه، همه درها به روي «مسلم بن عقيل » بسته بود و هر کس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت. تا اين که پس از چند روز آوارگي در محله «بنى بجيله » زنى به نام «طوعه » به مسلم پناه داد. پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن زياد» بود. شب که به خانه آمد، از حرکات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با کنجکاوى فراوان بالأخره فهميد که مهمانِ خانه شان کسى جز «مسلم بن عقيل » نيست. بسيار خوشحال شد، که اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد که به کسى نگويد.
سلام خدا و فرشتگان و پاکان، بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقيل » و «هاني بن عروه» باد، که شرط وفا و جوانمردى را ادا نمودند و جان خويش را فداى رهبر و مولايشان سيدالشهدا عليه السلام کردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راهشان، که راه «حق » و «آزادى » است.
و سپاهيان ابن زياد شبانه به قصد جان «مسلم بن عقيل » به خانه طوعه يورش بردند. حضرت «مسلم بن عقيل » يک تنه در برابر انبوهى از سپاهيان ابن زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مي کرد. هر هجومى را با شمشير دفع مي کرد و هر مهاجمى را ضربتى کارى ميزد. «مسلم بن عقيل »، تصميم داشت که تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يک حلقه محاصره از پشت سر، نيزه اى بر او زده و او را به زمين افکندند و بدين گونه، اسيرش کردند. طبق برخى از نقل ها سر راهش گودالى کندند و «مسلم بن عقيل » در آن افتاد و اسير شد. «مسلم بن عقيل » را گرفتند؛ آزاده اى که در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد.
حضرت «مسلم بن عقيل » با خرسندي از تقرب به مقام والاي شهادت خود، دشمنان را ندا داد:
من امروز، از خُم خون، مي چشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم که مرگم جز به راه حق و قرآن نيست.
از اين مردن سرافرازم که پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نکردم سجده بر دينار، نسودم لحظه اى پيشاني ام بر زر، کنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مي ميرم که من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمي بايست گرييدن.
ولى ناگاه «مسلم بن عقيل » را گريه فرا گرفت، و گفت: «انا لله و انا اليه راجعون » يکى از سران سپاه ابن زياد، از روى طعنه، گفت: کسى که در پى اين کارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه کند. «مسلم بن عقيل » گفت:
«به خدا سوگند! گريه ام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلکه گريه من براى خانواده ام و براى حسين بن على و خانواده اوست، که به سوى شما مي آيند.»
در زير برق سرنيزه ها، آن اسير آزاده تشنه لب، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مي انديشيد و هم به فکر کاروانى بود که به سوى همين کوفه در حرکت بود و سالار آن قافله، کسى جز اباعبدالله الحسين (عليه السلام) نبود. «مسلم بن عقيل » را به بالاى دارالاماره مي بردند، در حالى که نام خدا بر زبانش بود، تکبير مي گفت، خدا را تسبيح مي کرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود مي فرستاد و مي گفت:
خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبکاران نيرنگ باز که دست از يارى ما کشيدند، حکم کن!
شکوه و عظمت «مسلم بن عقيل » در آن اوج و بر فراز آن سکوى شهادت و معراج، ديدنى بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براى کشتن به آن بالا برده بودند، ليکن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگرى است که ديده هاى بصير و دل هاى آگاه، شکوهش را مي يابند. با ضربت شمشير، سر از بدنش جدا کردند، و ... پيکر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداى زيادى به پا کردند.
پس از شهادت «مسلم بن عقيل »، به سراغ «هانى » رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ «مسلم بن عقيل » را از بدن جدا کردند. در حالي که اين چنين با خداي خود مي گفت: «بازگشت به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!»
آن فرومايگان، بدن هانى را هم به طنابى بستند و در کوچه ها و گذرها بر خاک کشيدند. خبر اين بي حرمتى به همه رسيد. اسب سوارانشان حمله کردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن زياد بدن «هانى» و «مسلم بن عقيل » را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن کردند، در حالى که جسد «مسلم بن عقيل »، بي سر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در کنار آن دو قهرمان رشيد به خاک سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، کربلاى کوچکى در کوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.
در پى اين شهادت ها که وضع کوفه اينگونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، کاروان امام حسين (عليه السلام) هم که از مکه به سوى کوفه حرکت کرده بود به سوى اين شهر مي آمد.
حسين بن على (عليهماالسلام) در يکى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت «مسلم بن عقيل »، «هانى بن عروه» و «عبدالله يقطر»، امام را ناراحت کرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون » و اشک در چشمانش حلقه زد. چندين بار، براى «مسلم بن عقيل » و «هانى» از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت خويش جمع گردان، که تو بر هر چيز، توانايى!» آنگاه نامه اى را که محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع کوفه بود بيرون آورد و براى همراهان خود، خواند و گفت: هر کس از شما مي خواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدى نيست...
آرامگاه حضرت «مسلم بن عقيل »، اين شخصيت والا مقام در بيرون باروى - ديوار - مسجد کوفه و در سمت جنوب شرقى آن قرار دارد که به وسيله راهرو کوتاهى از مسجد مي توان به درون صحن آن قدم نهاد. حرم حضرت «مسلم بن عقيل » عليه السلام فضاى وسيعى در شرق مسجد کوفه را در برگرفته و از گنبد طلايى بزرگ و چندين رواق و شبستان و ايوان تشکيل شده است و در برابر حرم حضرت «مسلم بن عقيل » و در سمت شمالى صحن او آرامگاه هانى بن عروه قرار دارد.
سلام خدا و فرشتگان و پاکان، بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقيل » و «هاني بن عروه» باد، که شرط وفا و جوانمردى را ادا نمودند و جان خويش را فداى رهبر و مولايشان سيدالشهدا (عليه السلام) کردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راهشان، که راه «حق » و «آزادى » است.
مسلم از ديدگاه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله)
شيخ صدوق در کتاب امالي از ابن عباس روايت مي کند که علي بن ابي طالب (عليه السلام) به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) عرض کرد: تو عقيل را دوست مي داري؟! فرمود: آري ، من عقيل را از دو جهت دوست دارم:
اول: اين که عقيل را براي وجود خودش دوست مي دارم.
دوم: به جهت اين که ابوطالب او را دوست داشت، دوست مي دارم. فرزند همين عقيل در راه دوستي فرزند تو فدا مي شود و چشمان مؤمنين براي او گريان خواهد شد و ملائکه بر او درود مي فرستند.
شجاعت و شهامت
علامه مجلسي در مورد شجاعت مسلم بن عقيل مي نويسد:
"مسلم بن عقيل در ميان هم سن و سالان خويش به شجاعت و سخاوت مشهور و به کثرت دانش و خرد شناخته شده بود.
سفارت و نيابت
محدث قمي مي نگارد: وقتي فرستادگان و نامه هاي کوفيان از حد گذشت و تعداد نامه هاي آنان به دوازده هزار رسيد، امام حسين (عليه السلام) در جواب آنان نامه اي بدين گونه نوشت:
"من برادر، پسرعمو و شخص مورد اعتماد خاندانم، مسلم بن عقيل را به سوي شما فرستادم... ."
و سپس او را با قيس بن مسهر صيداوي و ... براي بيعت گرفتن راهي کوفه نمود و حضرت مسلم را به تقوا، حسن تدبير و مدارا نمودن مأمور کرد به مسلم فرمود: چنانچه ديدي مردم کوفه درباره بيعت با من متحد بودند، جريان را برايم بنويس.
حضرت مسلم بنا به فرمان امام به سمت کوفه حرکت نمود. پس از رسيدن به کوفه مردم، اظهار مسرت و خوشحالي کردند و دسته دسته به حضور آن حضرت آمدند. مسلم نامه امام را براي آنان تلاوت کرد و ايشان با شنيدن مضمون نامه، گريان شدند و با مسلم بيعت نمودند.
اشعاري در مدح و مصائب حضرت مسلم عليه السلام
مرحبا مسلم كه هست از رفعت آن گردون جناب
خسرو لب تشنگان را ابن عم و نايب مناب
گر چه در ملك شهادت نيست شاهى جز حسين
ليك شد حصن شهادت را ز مسلم فتح باب
سعى مسلم داد بر اسلام رونق تا به حشر
بر روان او سلام مسلمين از شيخ و شاب
صورت او چون حسين و سيرت او چون حسن
در مروت مصطفى و در فتوت بوتراب
روز هيجا چون كشيدى تيغ بران از غلاف
گفتى از ابر سيه گشتى درخشان آفتاب
كوفيان كردند از وى دورى و نبود عجب
روبهان را باشد اندر دل ز شيران اضطراب
ميهمان خويش را كشتند بى جرم و گناه
باد بر آن ميزبانان لعنت حق بى حساب
داشت جاى آن كه از بهر پسر عمش حسين
با زبان حال بنويسد كه اى عالى جناب
سوى اين بى آبرو مردم ميا ترسم ز كين
بر تو و بر اهل بيت مضطرت بندند آب
زين سفر بگذر كه ترسم اكبرت گردد شهيد
وز غم گيسوى او ليلا شود بى صبر و تاب
زين سفر بگذر كه ترسم دست و پاى قاسمت
گاه دامادى شود در كربلا از خون خضاب
زين سفر بگذر كه ترسم حنجر اصغر شود
پر ز خون از تير اعدا چون دل زار رباب
زين سفر بگذر كه مى ترسم شوند از كين اسير
آل پيغمبر به دست فرقه دور از ثواب
زين سفر بگذر كه ترسم عابدينت را برند
با غل و زنجير نالان جانب شام خراب
زين سفر بگذر كه مى ترسم يزيد دون زند
چوب خيزران بر لب لعل تو در بزم شراب
از جفاى كوفى و شامى مگو ديگر صغير
ز آتش نظم تو جان خلق عالم شد كباب
"مصيبت نامه، صغير اصفهانى"
منابع:
تاريخ طبرى
نفس المهموم شيخ عباس قمى (رحمت الله عليه)
ارشاد شيخ مفيد (رحمت الله عليه)
شب نهم از شبهاي متبرك و شب مناجات با قاضى الحاجات است و توبه در آن شب مقبول و دعا در آن مستجاب است. عبادت در اين شب، اجر صد و هفتاد سال عبادت را دارد. براى شب عرفه چند عمل وارد شده است:
1- دعايي که با با اين عبارت آغاز ميشود، خوانده شود اَللّهُمَّ يا شاهِدَ كُلِّ نَجْوى وَ مَوْضِعَ كُلِّ شَكْوى وَ عالِمَ كُلِّ خَفِيَّةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ حاجَةٍ يا مُبْتَدِئاً كه روايت شده هر كس آن را در شب عرفه يا در شبهاى جمعه بخواند خداوند او را بيامرزد.
2- [به نقل كفعمى ] تسبيحات عشر را كه در اعمال روز عرفه آمده است را هزار مرتبه خوانده شود .
3- دعاء اللّهُمَّ مَنْ تَعَبَّاَ وَ تَهَيَّاَ را كه در روز عرفه و شب و روز جمعه نيز وارد است، خوانده شود.
4- زيارت امام حسين عليه السلام .
روز نهم روز عرفه و از اعياد عظيمه است اگرچه به اسم عيد ناميده نشده است . عرفه روزى است كه حق تعالى بندگان خويش را به عبادت و طاعت خود فرا خوانده و سفره هاي جُود و احسان خود را براى ايشان گسترانيده و شيطان در اين روز خوار و حقيرتر و راندهتر و خشمناكترين اوقات خواهد داشت و روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام در روز عرفه صداي سائلي را شنيد كه از مردم تقاضاي کمک مىنمود. امام به او فرمود: واى بر تو آيا در اين روز از غير خدا تقاضا مىكنى؟ حال آن كه در اين روز اميد مىرود که بچههاى در شكم هم از فضل خدا بي نصيب نمانند و سعيد شوند.
براى اين روز اعمالي ذکر شده است:
1- غسل که مستحب است قبل از زوال انجام شود .
2- زيارت امام حسين عليه السلام ،
كه از هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد بالاتر است و احاديث، در كثرت فضيلت زيارت آن حضرت در اين روز متواتر است و اگر كسى توفيق يابد كه در اين روز در تحت قُبّه مقدّسه آن حضرت باشد ثوابش كمتر از كسى كه در عرفات است نيست.3- بعد از نماز عصر پيش از آن كه مشغول به خواندن دعاهاى عرفه شود در زير آسمان دو ركعت نماز بجا آورد و نزد حق تعالى به گناهان خود اعتراف و اقرار کند تا به ثواب عرفات رستگار شود و گناهانش آمرزيده گردد. پس چون وقت زوال شد زير آسمان رَوَد و نماز ظهر و عصر را با ركوع و سجود نيكو به عمل آورد و چون فارغ شود دو ركعت نماز اقامه كند. در ركعت اوّل بعد از حمد، توحيد و در دوم بعد از حمد، قُل يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ خوانده شود. و بعد از آن چهار ركعت نماز گزارد که در هر ركعت بعد از حمد، توحيد پنجاه مرتبه بخواند. كه اين نماز، همان نماز حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است .
4- شيخ كفعمى در مصباح فرموده مستحب است روزه روز عرفه براى كسى كه ضعف پيدا نكند و مانع دعا خواندن او نشود.
5- مستحب است غسل پيش از زوال و زيارت امام حسين عليه السلام در روز و شب عرفه .
6- تسبيحات حضرت رسول صَلَّى اللهِ عَلِيهِ وَ آله در روز عرفه
که در ذيل ميآيد:سُبْحانَ الَّذى فِى السَّمآءِ عَرْشُهُ سُبْحانَ الَّذى فِى الاَْرْضِ حُكْمُهُ
منزه است خدايى كه در آسمان است عرش او منزه است خدايى كه در زمين است فرمان و حكمش
سُبْحانَ الَّذى فِى الْقُبوُرِ قَضآؤُهُ سُبْحانَ الَّذى فِى الْبَحْرِ سَبيلُهُ
منزه است خدايى كه در گورها قضا و فرمانش جارى است منزه است خدايى كه در دريا راه دارد
سُبْحانَ الَّذى فِى النّارِ سُلْطانُهُ سُبْحانَ الَّذى فِى الْجَنَّةِ رَحْمَتُهُ
منزه است خدايى كه در آتش دوزخ سلطنتش موجود است منزه است خدايى كه در بهشت رحمت او است
سُبْحانَ الَّذى فِى الْقِيمَةِ عَدْلُهُ سُبْحانَ الَّذى رَفَعَ السَّمآءَ سُبْحانَ
منزه است خدايى كه در قيامت عدل و دادش برپا است منزه است خدايى كه آسمان را بالا برد منزه است خدايى
الَّذى بَسَطَ الاْرْضَ سُبْحانَ الَّذى لا مَلْجَاَ وَلا مَنْجا مِنْهُ اِلاّ اِلَيْهِ پس
كه زمين را گسترد منزه است خدايى كه ملجا و پناهى از او نيست جز بسوى خودش * *
بگو سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ صد مرتبه و بخوان
منزه است خدا و حمد از آن خدا است و معبودى جز خدا نيست و خدا بزرگتر از توصيف است .
7- سوره توحيد صد مرتبه و آية الكرسى صد مرتبه و صلوات بر محمّد و آل محمّد صد مرتبه خوانده شود و دعاي ذيل خوانده شود:
لااِلهَاِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيى وَ يُميتُ
معبودى جز خدا نيست يگانه اى كه شريك ندارد پادشاهى خاص او است و از آن او است حمد زنده كند و بميراند
وَيُميتُ وَيُحْيى وَهُوَ حَىُّ لا يَموُتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ َقديرٌ
و بميراند و زنده كند و او است زنده اى كه نميرد هرچه خير است بدست او است و او بر هر چيز توانا است.
ده مرتبه اَسْتَغْفِرُ اللّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ وَ اَتوُبُ اِلَيْهِ
آمرزش خواهم از خدايى كه معبود بحقى جز او نيست كه زنده و پاينده است و بسويش توبه كنم
ده مرتبه يا اَللّهُ ده مرتبه يا رَحْمنُ ده مرتبه يا رَحيمُ ده مرتبه يا بَديعَ
اى خدا * اى بخشاينده * اى مهربان * اى پديدآرنده
السَّمواتِ وَالاْرْضِ يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ ده مرتبه يا حَىُّ يا قَيُّومُ ده
آسمانها و زمين اى صاحب جلالت و بزرگوارى * اى زنده و اى پاينده*
مرتبه يا حَنّانُ يا مَنّانُ ده مرتبه يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ ده مرتبه امينَ ده مرتبه
اى پرعطا اى پرنعمت * اى كه معبودى جز تو نيست * اجابت كن *
8- ذكر صلوات از حضرت صادق عليه السلام
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ يا مَنْ هُوَ اَقْرَبُ اِلَىَّ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ يا
خدايا از تو خواهم اى كسى كه او نزديكتر است به من از رگ گردن اى
مَنْ يَحوُلُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ يا مَنْ هُوَ بِالْمَنْظَرِ الاَْعْلى وَبِالاُْفُقِ
كه حائل شود ميان انسان و دلش اى كه او در ديدگاه اعلى است و در افق
الْمُبينِ يا مَنْ هُوَ الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى يا مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ
آشكارى است اى كه او بخشاينده است و بر عرش استيلا دارد اى كه نيست مانندش
شَىْءٌ وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ اَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ محمد
چيزى و او شنوا و بينا است از تو خواهم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد .
و بخواه حاجت خود را كه برآورده خواهد شد انشاءالله تعالى پس بخوان اين صَلَوات را كه از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هر كه بخواهد مسرور كند محمّد و آل محمّد را در صَلَوات بر ايشان بگويد:
اَللّهُمَّ يا اَجْوَدَ مَنْ اَعْطى وَ يا خَيْرَ
خدايا اى بخشنده ترين عطابخشان و اى بهترين
مَنْ سُئِلَ وَيا اَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى
درخواست شدگان و اى مهربانترين كسى كه از او مهربانى جويند خدايا درود فرست بر محمد و آلش در
الاَْوَّلينَ وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الاَّْخِرينَ وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ
زمره پيشينيان و درود فرست بر محمد و آلش در زمره پسينيان و درود فرست بر محمد
و َآلِهِ فِى الْمَلاَءِ الاَْعْلى وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمُرْسَلينَ
و آلش در ساكنين عالم بالا و درود فرست بر محمد و آلش در زمره مرسلين
اَللّهُمَّ اَعْطِ مُحَمَّداً وَآلَهُ الْوَسيلَةَ وَالْفَضيلَةَ وَالشَّرَفَ وَالرِّفْعَةَ
خدايا عطا كن به محمد و آلش مقام وسيله و فضيلت و شرف و رفعت
وَالدَّرَجَةَ الْكَبيرَةَ اَللّهُمَّ اِنّى آمَنْتُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ
و درجه بلند خدايا من ايمان آوردم به محمد صلى الله عليه و آله
وَلَمْ اَرَهُ فَلا تَحْرِمْنى فِى الْقِيمَةِ رُؤْيَتَهُ وَارْزُقْنى صُحْبَتَهُ وَ تَوَفَّنى
با اينكه او را نديده ام پس در روز قيامت از ديدارش محرومم مفرما و مصاحبت و همنشينى او را روزيم فرما
عَلى مِلَّتِهِ وَاسْقِنى مِنْ حَوْضِهِ مَشْرَباً رَوِيّاً سآئِغاً هَنَّيئاً لا اَظْمَاءُ
و بر كيش او بميرانم و بنوشانم از حوض او (حوض كوثر) نوشاندنى سيراب و جانبخش و گوارا كه
بَعْدَهُ اَبَداً اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ اَللّهُمَّ اِنّى آمَنْتُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى
پس از آن هرگز تشنه نشوم كه براستى تو بر هرچيز توانايى خدايا من ايمان آورده ام به محمد صلى
اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَلَمْ اَرَهُ فَعَرَِّفْنى فِى الْجِنانِ وَجْهَهُ اَللّهُمَّ بَلِّغْ مُحَمَّداً
الله عليه وآله و او را نديده ام پس در بهشت رويش را به من نشان ده خدايا برسان به محمد
صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مِنّى تَحِيَّةً كَثيرَةً وَ سَلاماً .
صلى الله عليه و آله از جانب من تحيتى بسيار و سلامى .
9- دعاي ام داود خوانده شود .
10- اين تسبيح را كه ثواب آن بسيار است گفته شود:
سُبْحانَ اللّهِ قَبْلَ كُلِّ اَحَدٍ وَسُبْحانَ اللّهِ بَعْدَ كُلِّ اَحَدٍ وَسُبْحانَ اللّهِ مَعَ كُلِّ اَحَدٍ وَسُبْحانَ
منزه باد خدا پيش از هر كس و منزه باد خدا پس از هركس و منزه باد خدا با هركس و منزه باد
اللّهِ يَبْقى رَبُّنا ويَفْنى كُلُّ اءَحَدٍ وَسُبْحانَ اللّهِ تَسْبيحاً يَفْضُلُ تَسْبيحَ
خدا كه باقى ماند پروردگار ما و فانى شود هركس و منزه باد خدا تنزيهى كه فزونى گيرد بر تسبيح
الْمُسَبِّحينَ فَضْلاً كَثيراً قَبْلَ كُلِّ اَحَدٍ وَسُبْحانَ اللّهِ تَسْبيحاً يَفْضُلُ
تسبيح گويان فزونى بسيارى پيش از هركس و منزه باد خدا تنزيهى كه فزونى گيرد بر
تَسْبيحَ الْمُسَبِّحينَ فَضْلاً كَثيراً بَعْدَ كُلِّ اَحَدٍ وَسُبْحانَ اللّهِ تَسْبيحاً
تسبيح تسبيح گويان فزونى بسيارى پس از هركس و منزه باد خدا تنزيهى كه
يَفْضُلُ تَسْبيحَ الْمُسَبِّحينَ فَضْلاً كَثيراً مَعَ كُلِّ اَحَدٍ وَ سُبْحانَ اللّهِ تَسْبيحاً يَفْضُلُ تَسْبيحَ الْمُسَبِّحِينَ
فزونى گيرد بر تسبيح تسبيح گويان فزونى بسيار با هر كس ، و منزه باد خدا تنزيهى كه فزونى گيرد بر تسبيح تسبيح گويان
فَضْلاً كَثيراً لِرَبِّنَا الْباقى وَيَفْنى كُلُّ اَحَدٍ وَسُبْحانَ اللّهِ تَسْبيحاً لا يُحْصى وَلا يُدْرى وَلا يُنْسى وَلا
برترى بسيارى براى پروردگار ما كه باقى ماند و جز او فانى شودهر كس و منزه باد خدا تنزيهى كه به شماره در نيايد و دانسته نشود و فراموش نگردد و
يَبْلى وَلا يَفْنى وَلَيْسَ لَهُ مُنْتَهى وَسُبْحانَ اللّهِ تَسْبيحاً يَدوُمُ
كهنه نشود و فنا نپذيرد و انتهايى برايش نباشد و منزه باد خدا تنزيهى كه دوام داشته باشد
بِدَوامِهِ وَيَبْقى بِبَقآئِهِ فى سِنِى الْعالَمينَ وَشُهوُرِ الدُّهوُرِ وَاَيّامِ
به دوام او و باقى ماند به بقاى او در طول سالهاى اين جهان و ساير جهانيان و ماههاى اين روزگار و هر روزگار و روزهاى
الدُّنْيا وَساعاتِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَسُبْحانَ اللّهِ اَبَدَ الاَْبَدِ وَمَعَ الاَْبَدِ مِمّا
دنيا و ساعات شب و روز و منزه باد خدا تا جاويدان است جاويد و همراه با جاويد بدانسان كه
لا يُحْصيهِ الْعَدَدُ وَلا يُفْنيهِ الاَْمَدُ وَلا يَقْطَعُهُ الاَْبَدُ و َتَبارَكَ اللّهُ
شماره اش نتوان كرد و زمان و مدت آنرا به فنا نكشاند و قطعش نكند ((هرگز)) و بزرگ است خدا
اَحْسَنُ الْخالِقينَ پس بگو: وَالْحَمْدُ لِلّهِ قَبْلَ كُلِّ اَحَدٍ وَالْحَمْدُ لِلّهِ بَعْدَ كُلِّ
بهترين آفريدگان * و ستايش خاص خدا است پيش از هركس و ستايش از آن او است پس از هر
اَحَدٍ تا آخر دعا لكن بجاى هر سُبْحانَاللّهِ الْحَمْدُلِلّهِ بگو و چون به اَحْسَنُ
كس * منزه است خدا و ستايش خاص خداست * بهترين
الْخالِقينَ رسيدى بگو: لا اِلهَ اِلا اللّهُ قَبْلَ كُلِّ اَحَدٍ تا به آخر بجاى سُبْحانَ اللّهِ
آفريدگان * معبودى نيست جز خدا پيش از هركس * منزه است خدا
لا اِلهَ اِلا اللّهُ مى گوئى و بعد از آن بگو: وَاللّهُ اَكْبَرُ قَبْلَ كُلِّ اَحَدٍ تا به آخر كه بجاى
جز او خدايى نيست * و خدا بزرگتر است از توصيف پيش از هر كس *
سُبْحانَ اللّهِ اَللّهُ اَكْبَرُ مى گوئى پس مى خوانى دعاى : اَللّهُمَّ مَنْ تَعَبَّاءَ وَتَهَيَّاءَ را كه
منزه است خدا و خدا بزرگتر است از توصيف
11- دعاي امام حسين عليه السلام در روز عرفه خوانده شود.
12- در آخر روز عرفه اين دعا خوانده شود :
يا رَبِّ اِنَّ ذُنُوبى لا تَضُرُّكَ وَاِنَّ مَغْفِرَتَكَ لى لا تَنْقُصُكَ فَاَعْطِنى ما لا
پروردگارا همانا گناهان من زيانى به تو نزند و محققاً آمرزش تو از من نقصانى به تو نرساند پس عطا كن به من
يَنْقُصُكَ وَاغْفِرْ لى ما لايَضُرُّكَ و ايضا بخوان : اَللّهُمَّ لا تَحْرِمْنى خَيْرَ ما
آنچه را نقصانت نرساند و بيامرز برايم آنچه را زيانت نزند * خدايا محرومم مكن از آن خيرى كه
عِنْدَكَ لِشَرِّ ما عِنْدى فَاِنْ اَنْتَ لَمْ تَرْحَمْنى بِتَعَبى وَ نَصَبى فَلا
نزد تو است بخاطر آن شرى كه در پيش من است پس اگر تو به رنج و خستگيم رحم نمى كنى پس
تَحْرِمْنى اَجْرَ الْمُصابِ عَلى مُصيبَتِهِ
محرومم مدار از پاداش مصيبت ديده اى بر مصيبتش .
13- دعاي مشلول خوانده شود.
منبع:
مفاتيح الجنان
بشر و بشير پسران غالب اسدي روايت کردهاند که عصر روز عرفه در عرفات در خدمت امام حسين عليه السلام بوديم که آن حضرت با گروهي از خاندان و فرزندان و شيعيان خود از خيمه بيرون آمدند و با کمال تضرع و خشوع به دامنه کوه رحمت روي آوردند و در سمت چپ کوه ايستادند و به جانب کعبه روي گردانيدند و دستها را مقابل صورت مبارک برداشتند و اين دعا را خواندند.
دعاي عرفه از مشهورترين دعاهاست كه شامل مضامين عارفانهاي چون شناخت پروردگار و تضرع به درگاه لايزال اوست.
راويان گويند: در پايان دعا و ذکر يا رب، يا رب آن حضرت چنان حاضران را تحت تاثير قرار داده بود که از دعا کردن براي خودشان به آمين گفتن به دعاي امام حسين عليه السلام بسنده کردند و صداي گريه مردم صحراي عرفات را پر کرده بود تا اين که آفتاب غروب کرد و به سوي مشعر الحرام رفتند.
در روايت کفعمي دعاي عرفه با جمله: و انت علي کل شيء قدير. يا رب، يارب يا رب پايان يافته است. اما به نقل از سيد بن طاووس در اقبال، دعاي عرفه پس از آن با جمله: الهي انا الفقير في غناي فکيف لا اکون فقيرا في فقري، ادامه مييابد. خاتمه دعا چنين است: و انت الرقيب الحاضر انک علي کل شيء قدير و الحمدلله وحده.
دعاي عرفه شامل مطالب بسياري است که گزيده فهرست آنها چنين است: شناخت خداوند و بيان صفات الهي و تجديد عهد و پيمان با پروردگار و شناخت پيامبران و تحکيم ارتباط با آنها و توجه به آخرت و اظهار عقيده قلبي. سير انديشه در آفاق جهان و يادآوري نعمتها بيکران الهي بر انسان و حمد و سپاس خداوند بر آن نعمتها و عنايتها که از آغاز وجود و تکوين آدمي تا آخر عمر پيوسته به او افاضه ميشود.
تضرع به درگاه خداوند و اقرار به گناهان و توبه و انابه و درخواست عفو و روي آوردن به صفات پسنديده و اعمال خير. درخواست حوايج که با درود و صلوات بر محمد و آل محمد صلي الله عليه و آله شروع ميشود. سپس تقاضاي عفو، نور هدايت، رحمت، عافيت، برکت، وسعت روزي و پاداش اخروي برخي از دانشوران به شرح و يا ترجمه اين دعاي شريف پرداختهاند. از جمله: مظهر الغرائب سيد خلف الدين حيدر مشعشعي موسوي حويزي، معاصر شيخ بهايي ( م ، 103 ق )، اين شرح را مولف آن پس از خاموشي ديده سر و روشنتر شدن چشم دل تدوين كرده است و شرح دعاي عرفه اثر شيخ محمد علي بن شيخ ابوطالب زاهدي جبلاني اصفهاني ( م 1181 ق)، نيايش حسين عليه السلام تاليف استاد محمد تقي جعفري.
شايان ذکر است که غير از دعاي امام حسين عليه السلام براي روز عرفه دعاهاي ديگري نيز از ساير ائمه اطهار عليهم السلام روايت شده است که در کتب دعا به تفصيل آمده است. شيخ صدوق کتابي تحت عنوان ادعيه الموقف و يا دعا الموقف تاليف کرده است، مشهورترين دعاهاي روز عرفه پس از دعاي امام حسين عليه السلام دعاي فرزند گراميش حضرت امام زين العابدين عليه السلام است که در صحيفه سجاديه آمده است. مراجع عظام تقليد در مناسک حج هر دو دعا را نقل کردهاند.
1ـ ستايش حق تعالي:
ستايش سزاوار خداوندي است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد و مانعي نيست كه وي را از اعطاي عطايا، باز دارد. و صنعت هيچ صنعتگري به پاي صنعت او نرسد. بخشنده بيدريغ است. اوست كه بدايع خلقت را به سرشت و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت... .
2 - تجديد عهد و ميثاق با خدا:
پروردگارا به سوي تو روي آورم. و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده مني. و بازگشتم به سوي توست. مرا با نعمت آغاز فرمودي قبل از اين كه چيز قابل ذكري باشم... .
3ـ خود شناسي:
و قبل از هدايت مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمتهاي بيكرانت قرار دادي. آفرينشم را از قطره آبي روان پديد آوردي. و در تاريكيهاي سهگانه جنيني سكونتم دادي: ميان خون و گوشت و پوست. و مرا شاهد آفرينش خويش نگرداندي و هيچيك از امورم را به خودم وانگذاشتي... .
4ـ راز آفرينش انسان:
ولي مرا براي هدفي عالي يعني هدايت (و رسيدن به كمال) موجودي كامل و سالم به دنيا آوردي. و در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي. و دلهاي پرستاران را به جانب من معطوف داشتي. و با محبت مادران به من گرمي و فروغ بخشيدي... .
5ـ تربيت انسان در دانشگاه الهي:
تا اين كه با گوهر سخن، مرا ناطق و گويا ساختي. و نعمتهاي بيكرانت را بر من تمام كردي. و سال به سال بر رشد و تربيت من افزودي. تا اين كه فطرت و سرنوشتم، به كمال انساني رسيد. و از نظر توان اعتدال يافت. حجتت را بر من تمام كردي كه معرفت و شناختت را به من الهام فرمودي... .
6ـ نعمتهاي خداوند:
آري اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدي. و راضي نشدي اي خدايم كه نعمتي را از من دريغ داري. بلكه مرا از انواع وسائل زندگي برخوردار ساختي. با اقدام عظيم و مرحمت بيكرانت بر من . و با احسان عميم خود نسبت به من، تا اين كه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودي... .
7ـ شهادت به بيكراني نعمتهاي الهي:
الهي! من به حقيقت ايمانم، گواهي دهم. و نيز به تصميمات متيقن خود و به توحيد صريح و خالصم
و به باطن ناديدني نهادم. و پيوستهاي جريان نور ديدهام. و خطوط ترسيم شده بر صفحه پيشانيام، و روزنههاي تنفسيام، و نرمههاي تيغه بينيام. و آوازگيرهاي پرده گوشم و آنچه در درون لبهاي من پنهان است... .
8ـ ناتواني بشر از بجا آوردن شكر الهي:
گواهي ميدهم اي پروردگار كه اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم و بكوشم تا شكر يكي از نعمات تو بجا آورم، نتوانم مگر باز هم توفيق تو رفيقم شود، كه آن خود مزيد نعمت و مستوجب شكر ديگر، و ستايش جديد و ريشهدار باشد... .
9ـ ستايش خداي يگانه:
بنابر اين من با تمام جد و جهد و توش و توانم تا آنجا كه وسعم ميرسد با ايمان و يقين قلبي گواهي ميدهم. و اظهار ميدارم:
حمد و ستايش خدايي را كه فرزندي ندارد تا ميراثبرش باشد. و در فرمانروايي نه شريكي دارد تا با وي در آفرينش بر ضديت برخيزد و نه دستياري دارد تا در ساختن جهان به وي كمك دهد... .
10ـ خواستههاي يك انسان متعالي:
خداوندا، چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را ميبينم و مرا با تقوايت رستگار كن! اما به خاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز! مقدر كن كه سرنوشت من به خير و صلاح من باشد. و در تقديراتت خير و بركت به من عطا فرما!
11ـ سپاس به تربيتهاي الهي:
خداوندا! ستايش از آن توست كه مرا آفريدي. و مرا شنوا و بينا گرداندي! و ستايش سزاوار توست كه مرا بيافريدي و خلقتم را نيكو بياراستي. به خاطر لطفي كه به من داشتي والا... .
12ـ نيازهاي تربيتي از خدا:
و مرا بر مشكلات روزگار، و كشمكش شبها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنجهاي اين جهان و محنتهاي آن جهان نجات بده و از شر بديهايي كه ستمكاران در زمين ميكنند نگاه بدار... .
13ـ شكايت به پيشگاه خداوند:
خدايا! مرا به كه وا ميگذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كساني كه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتي كه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟
14ـ اي مربي پيامبران و فرستنده كتب آسماني:
اي خداي من و اي خداي پدران من! ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب، و اي پروردگار جبرائيل، ميكائيل و اسرافيل. و اي تربيت كننده محمد، خاتم پيامبران و فرزندان برگزيدهاش. اي فرو فرستنده تورات، انجيل زبور و فرقان ... .
15ـ تو پناهگاه مني:
تو پناهگاه مني، به هنگامي كه راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز ميداري. و اگر پردهپوشي تو نبود از رسوايان بودم.
از دعاهاي حضرت امام سجاد عليه السلام در روز عرفه است كه:
خدايا! مرا شاكر و صابر گردان و مرا در چشم خويش خوار و در نظر مردم بزرگوار گردان .
خدايا! در همه كارها عاقبت ما را به خير كن و ما را از خواري دنيا و عذاب آخرت نگهدار .
خدايا! مرا به علم توانگر ساز و به حلم زينت بخش و به تقوا عزيز كن و به عافيت زيبايي ده .
خدايا! از زوال(1) نعمت و تغيير عافيت و غضب ناگهاني و همه چيزهايي كه مايه ناخشنودي توست به تو پناه مي برم .
خدايا! از اخلاق بد و اعمال بد و هوسهاي بد و مرضهاي بد به تو پناه مي برم .
خدايا! سحرخيزي را بر امت من مبارك ساز .
خدايا! تو را به غيب داني و قدرتي كه بر آفرينش داري سوگند مي دهم تا موقعي كه زندگي را براي من بهتر مي داني مرا زنده نگهدار و موقعي كه مرگ را براي من بهتر مي داني مرا بميران .
خدايا! از تو مي خواهم كه ترس خود را در آشكار و نهان نصيب من كني و در حال خشنودي و خشم كلمه اخلاص را به زبان من جاري نمايي و در حال فقر و توانگري ميانه روي را شعار من سازي .
خدايا! چنان كه خلقت مرا نيك كردي سيرتم را نيز نيك كن .
خدايا! هر كس عهده دار كار امت من شد و بر آنها سخت گرفت، بر او سخت گير و هر كس عهده دار كار امت من شد و با آن ها مدارا كرد با او مدارا كن .
خداوندا! يك لحظه مرا به خودم واگذار مكن و چيزهاي خوبي كه به من بخشيده اي، از من باز مگير.
خدايا بر محمد و خاندان پاكش درود فرست .
درودهاي پربركت و پاكيزه و فزاينده اي كه صبح گاهان و شامگاهان در رسند،
و درود فرست بر ايشان و بر ارواح شان،
و كارشان را بر اساس تقوا فراهم آور،
و احوالشان را به سامان آر،
و ما را به رحمت خود در جايگاه امن و امان در كنار ايشان قرار ده،
اي مهربانترين مهربانان.(2)
پي نوشتها:
1- زوال: از بين رفتن، نابود شدن .
2- منتخبي از دعاي امام سجاد عليه السلام در روز عرفه، مترجم: حسين انصاريان .
منبع:
دايرة المعارف تشيع، جلد هفتم، ص 529 و 530.
دعاي عرفه عبدالكريم بي آزار شيرازي
ماهنامه موعود، ش 71 .
خود كامگي و غرور، خليفه اموي "هشام بن عبدالملك " را وا داشت كه امام محمد باقر ـ عليهالسّلام ـ پيشواي پنجم شيعيان را از مدينه به شام تبعيد كند.
امام باقر ـ عليهالسّلام ـ در مدت اقامت خود در شام با مردم آنجا رفت وآمد داشت، روزي ديد گروهي از نصاري به سوي كوهي كه در شام بود ميروند، حضرت از همراهان پرسيد: "آيا امروز نصاري عيدي دارند كه اين طور با ازدحام به جانب كوه رهسپارند؟ "
در پاسخ گفتند: "خير امروز عيد نصاري نيست بلكه يكي از دانشمندان نصاري در آن كوه منزل دارد؛ مسيحيان ميگويند او زمان حواريون (شاگردان حضرت عيسي ـ عليهالسّلام ـ) را درك كرده است و هر سال در چنين روزي به ديدار آن عالم ميروند ومسائل خود را از او ميپرسند. "
حضرت به همراهانش فرمود: "بيائيد ما هم به همراه آنان نزد آن عالم برويم. "
آنها اطاعت كردند و به همراهي امام باقر ـ عليهالسّلام ـ به طرف منزل او حركت كردند.
او در درون غاري سكونت داشت؛ نصاري، فرشي را به درون غار برده او را بيرون آورده و بر روي تختي نشانيدند، در حالتي كه بسيار پير و سالخورده بود و از شدت پيري ابروهايش بروي چشمانش افتاده بود، پس ابروهايش را با حرير زردي به سرش بسته بودند.
حضرت و ساير مردم به گرد او حلقه زدند، وقتي كه آن عالم چشم باز كرد مجذوب و متوجه امام باقر ـ عليهالسّلام ـ شد؛ رو به حضرت كرد و گفت: "آيا شما از نصاري هستيد يا از امّت مرحومه (اسلام) ميباشيد؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ : "از امّت مرحومه و جزو مسلمانان ميباشم. "
عالم: "آيا از دانشمندان هستي يا از نادانان. "
امام ـ عليهالسّلام ـ : "از نادانان نيستم. "
عالم: "شما سؤال ميكنيد يا من سؤال كنم؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "هر چه خواهي بپرس من آماده جوابم. "
آن عالم پير نصراني، رو به نصاري كرد و گفت: "اين مرد از امّت محمد ـ صليالله عليه و آله ـ است و ادعاي دانش دارد و ميگويد: آنچه ميخواهي سؤال كن، من آماده جوابم، الحال سزاوار است كه چند مسئله از او بپرسم. "
آنگاه رو به حضرت كرده و چنين سؤال كرد:
"خبر بده مرا از ساعتي كه نه شب است و نه روز، آن چه ساعتي است؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "آن ساعت، از طلوع فجر تا طلوع خورشيد است. "
عالم: "آن ساعت كه نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعتهايي است. "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بيماران به هوش ميآيند و دردها ساكن ميشوند و كسي كه شب را نخوابيده در اين ساعت به خواب ميرود و خداوند اين ساعت را در دنيا موجب علاقه كساني كه به آخرت رغبت دارند گردانيده و از براي عمل كنندگان آخرت دليلي واضح ساخته و براي منكرين آخرت حجتي گردانيده است. "
عالم: "درست گفتي اينك باز من سؤالي كنم يا تو سؤال ميكني؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "آنچه ميخواهي سؤال كن. "
عالم رو به نصاري كرد و گفت: "اين شخص (امام باقر ـ عليهالسّلام ـ) بر مسائل بسياري واقف است و سپس رو به امام كرد و پرسيد:
"خبر بده مرا از ساكنين بهشت كه چگونه غذا ميخورند و ميآشامند ولي تخليه ندارند، (هرگز به مستراح نميروند) آيا نظيرش در دنيا و جود دارد؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "مَثَل آنها بسان "جنين " است كه در شكم مادر ميخورد ولي بول و غائط از او جدا نميشود. "
عالم: "كاملاً درست گفتي ولي باز من سؤال كنم يا تو سؤال ميكني؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "سؤال كن آنچه را ميخواهي. "
عالم: "خبر دهيد مرا از آنچه مشهور است كه ميوههاي بهشت كم نميشود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقي است، آيا در دنيا هم نظيري دارد؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "نظيرش در دنيا شمع افروخته يا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نميشود و به حالت خود باقي است. "
عالم پير نصراني گفت: "درست گفتي و اكنون سؤالي ميكنم كه هرگز پاسخش را نتواني گفت و آن سؤال اين است: خبر دهيد مرا از مردي كه با عيال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گرديد و هر دو (بصورت دو قلو) در يك ساعت متولّد شدند و هر دو در يك ساعت از دنيا رفتند ولي يكي از آنها صد و پنجاه سال و ديگري پنجاه سال عمر كرد، آنها كيستند و قصه آنها از چه قرار است؟ "
امام ـ عليهالسّلام ـ: "آن دو پسر، "عزيز " و "عُزَير " بودند؛ آن دو در يك ساعت متولّد شدند و با هم سي سال زندگي كردند، آنگاه خداوند "عُزير " را قبض روح كرد و يك صد سال در صف مردگان بود، ولي "عزيز " همچنان در دنيا زندگي ميكرد. پس از صد سال خداوند "عُزير " را زنده كرد و او را دوباره به دنيا برگرداند و او بيست سال با برادرش "عزيز " زندگي كرد و سپس هر دو با هم در يك ساعت از دنيا رفتند، روي اين حساب "عُزير " پنجاه سال عمر كرد ولي "عزيز " صد و پنجاه سال عمر نمود. "
عالم نصراني كه از علم امام حيرت زده شده بود حركت كرد و گفت: "از من داناتر و بهتري را آوردهايد تا مرا رسوا نمائيد، به خداوند قسم، تا اين مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاري سخن نميگويم و از من چيزي نپرسيد؛ اينك مرا به مسكنم باز گردانيد. "
او را به درون غار بردند و از آن پس هر چه سؤال داشتند از امام باقر ـ عليهالسّلام ـ ميپرسيدند و جواب كافي ميگرفتند.

آیةاللّهالعظمى میرزا جواد تبریزى قدسسره
1. دنیا، دار بلا و امتحان است و همه افراد به نحوى گرفتارى و مشکل دارند، گرفتارى دنیا خلاصى ندارد و لیکن به برکت و عنایت اهلبیت علیهمالسلام زودگذر است، کارى کنید که در آخرت گرفتار نباشید. عمل در دنیا، میزان در آخرت است؛ پس عمل خود را خالصانه و براى رضایت خدا انجام دهید تا دربهاى رحمت بر شما باز شود.
2. استفاده از عمر:
بدانید که جوانى سرمایهاى بزرگ، اما زودگذر است که قابل برگشت نمىباشد؛ بنابراین از افرادى که معاشرت با آنان عمر انسان را هدر مىدهد بپرهیزید و در انجام وظایف شرعى و تحصیل کمالات کوشا باشید و بدانید دقت در مسائل شرعى در رأس همه امور است.
3. برنامههاى نجاتبخش:
انسان در هر حال باید برنامهریزى داشته باشد تا در آخر عمر پشیمان نگردد. ساعاتى را براى عبادت و انجام واجبات در نظر بگیرد و زمانى را به فراگیرى معارف الهى، اخلاق حسنه، تهذیب نفس و مسائل شرعى اختصاص دهد، همانگونه که زمانى را هم براى رفع نیاز دنیوى خود قرار داده و آنچه که حلال و ستوده است انجام دهد.
4. عبرت از مظاهر دنیا:
معتقدات خود را تقویت کنید و هر چه مشاهده مىکنید از آن عبرت بگیرید و ببینید که چگونه بعضى افراد لذات دنیا را به آخرت ترجیح مىدهند و شب و روز خود را فداى اغراض حیوانى مىکنند؛ با دیدن این صورتهاى تاریک، درس بگیرید و خود را از گناه دور کنید.
5. در پناه خدا بودن:
وظیفه شما در جامعه این است که نصیحت کنید و آنانى را که غافلند با روشى که پذیرا باشند آگاه سازید و بدانید که شیطان در کمین است، لذا همواره از خدا کمک بخواهید و دائما بگویید: «الهى لا تکلنى الى نفسى طرفة عین ابدا»
6. بهترین توشه براى آخرت:
حرکت ظاهرىتان به گونهاى باشد که اگر کسى شما را دید، از خلق و التزام شما لذت ببرد و مصداق کونوا لنا زینا باشید. براى آخرت خود عمل صالح ذخیره کنید. «زیارت عاشورا»، «حدیث کساء» و «زیارت جامعه» را فراموش نکنید.
7. امیدوار به رحمت الهى:
مأیوس نباشید که رحمت خدا واسع است. شما در حال امتحان هستید، خداى ناکرده کفران نعمت نکنید که خداوند ناظر بر اعمال است و بندگان خود را به طرق مختلف امتحان مىکند.
8. عمل به تکلیف الهى:
فرزندان عزیزم! نصیحت این بنده ناچیز به شما این است که یادگیرى و عمل به تکالیف الهى را سرمنشأ کارهاى خود قرار دهید. و وظایف شرعى خود را از فضلاى متدین یاد بگیرید و در راه کسب علم با جدیت تلاش کنید.
9. اهتمام به امور معنوى:
از مجالست با افرادى که همراهى با آنها شما را به گناه مىکشاند، بپرهیزید و به معنویت روى آورید؛ زیرا سعادت شما، به آن پیوسته است. دوران جوانى فرصت بسیار خوبى است، سعى کنید به بطالت نگذرد که پشیمانى به بار مىآورد.
10. جهاد با نفس برنامه همیشگى:
از تهذیب نفس غافل نباشید. چه افراد بسیارى که خوب درس خواندند ولیکن از ارتباط معنوى غافل بودند و نتوانستند به دین خدمت کنند؛ اگر مىخواهید خدمتى داشته باشید، باید علاوه بر تحصیل، جهاد با نفس، ارتباط معنوى با خدا و توکل به او در تمام لحظات در ذهنتان باشد.
11. جوانان و فراگیرى مسائل شرعى:
بر هر مکلفى واجب است مسائل شرعى خود را که به آن مبتلاست یاد بگیرد و هر مسئلهاى را که نمىداند سؤال کرده و یا به رساله عملیه رجوع، و سعى کند هر روز مسئلهاى جدید یاد بگیرد. از همان سن جوانى باید به فراگیرى مسائل شرعى اهتمام ورزد تا خداى ناکرده بعدا متوجه نشود که اعمالى که انجام داده اشکال داشته و سرانجام به مشقت بیفتد.
12. اعتدال و میانهروى در زندگى:
از حساب متعارف زندگى خارج نشوید و کارى نکنید که مردم احساس کنند غیر از آنها هستید.
13. خودسازى و یاد مرگ:
انسان باید همیشه به یاد مرگ باشد، و خداى ناکرده غفلت نکند؛ تا فرصت هست جبران کرده و براى خود توشهاى ذخیره نماید و طورى خود را بسازد که هواى نفس نتواند او را گمراه کند و اگر شخص جوان در این خصوص تلاش کند، خدا او را موفق خواهد کرد.
14. نقش تربیتى زیارت قبور:
به زیارت اموات بروید که درس و عبرتى است و انسان را از گناه دور مىکند و ما نیاز داریم تا با رفتن به زیارت اهلقبور، درس و عبرتى بگیریم و بتوانیم حب دنیا را از خود خارج کنیم و متوجه شویم که عاقبت امر ما همین یکمترونیم جاست که باید پاسخگوى همه اعمال خود باشیم.

زیارت در لغت به معنای دیدن کردن، به دیدار کسی رفتن، و ... می باشد. به دیدار او رفت، از او دیدن کرد، هم معنای زیارت است.
اما در فرهنگ مذهبی در معنای نوعی دیدار خاص(توام با اکرام) از قبور بزرگان و بزرگزادگان دینی اصلاح یافته است به گونه ای که از این لغت بلافاصله چنین معنایی به ذهن متبادر می شود. زائر اسم فاعل زیارت؛ به معنای زیارت کننده، و مزور اسم مفعول و به معنای زیارت شونده است.
زیارت از جمله حقایق معنوی است که از قانون خودش تبعیت می کند قانونی که ثابت و پابرجاست و همیشه عمل می کند . زیارت زائر و مزور را تحت تاثیر یکدیگر قرار می دهد در روایات بسیاری داریم که به زیارت اموات بروید اموات از اثر حضور شما چنین و چنان می شوند و ... همچنین به یاد مرگ افتادن و بیزاری از دنیا که ارمغان همیشگی قبرستانهاست، تاثیر مثبتی است که اموات بر زائرین می گذارند. کسی که دلتنگ عزیز از دست رفته است بیش از هر جایی در کنار مزار او آرام می گیرد اینها آثار واقعی زیارت است که کسی نمی تواند منکر آن باشد.
بنابراین، رابطه اثر پذیری در زیارت دوسویه است مگر اینکه یکی از طرفین انسان کامل باشد(در اینجا مزور منظور است) و تحت تاثیر نقص های اطرافیان قرار نگیرد. در این فرض زائر تاثیر پذیرمطلق و مزور تاثیرگذار می شود و رابطه تاثیرگذاری یکسویه و به نفع زائر می گردد.
در روایات داریم که آرامگاه اولیای الهی بقعه ای از بقعه های بهشت است. یعنی همانطور که بهشت محل وصال حقیقی به خداوند و سلامت و امنیت نفس و برآورده شدن آرزوها و ... است، حرمهای اولیای الهی نیز این چنین است و تا این اندازه موجب صفای روح و شفای دل می شود. کسی که آرامش روحانی را در حرم اهل بیت درک نمی کند و تاثیر نمی پذیرد باید در رفتار و زیارت خود تجدید نظر کند. رسول خدا خطاب به امیرالمومنین علیه السّلام فرمود: اى ابا الحسن خداوند قبر تو و قبور فرزندان تو را بقعهاى از بقعههاى بهشت مىگرداند. (ارشادالقلوب، ترجمه سلگى،ج2، ص383)
در روایات آمده است که دعا در زیر قبه امام حسین علیه السلام مستجاب است. یعنی زیارت شونده ای که در این مکان مقدس قرار دارد چنان تاثیری بر روح زائر می گذارد که دعای او را نافذ در آسمانها قرار می دهد. این آثار به تناسب عمق زیارت و ارتباط شخص با مزور ظهور پیدا می کنند. و ربطی به میزان گناهان ندارند بلکه به ارتباط و عمق زیارت بستگی دارند لذا عارفی که برای کسب ثواب، زیارت می کند کمتر تاثیر می پذیرد؛ تا عاشقی که با دلش ارتباط برقرار کرده است. در روایت زیر بر چند مورد از اثراتی که زیارت امام حسین بر زائر دارد اشاره شده است:
محمّد بن مسلم از باقرین علیهماالسّلام روایت كرده كه فرمودند: خداوند در عوض شهادت حسین بن علی امامت را در ذریه او ، و شفا را در تربتش قرار داد و اجابت دعا را در زیر قبه او قبول فرموده، و ایام زائرین آن حضرت را از عمر آنها حساب نمی کند.

زیارت در اسلام در معنای مطلق کلمه (یعنی دیدار کردن از یکدیگر )، شایسته ، مورد سفارش و مستحب است در معنای زیارت قبور نیز همچنین است مخصوصا اگر مراد از قبور، مزار اولیای الهی باشد از رویاتی که در مورد زیارت اموات آمده است چنین استفاده می شود که اصلا تفاوتی بین زیارت زندگان و مردگان وجود ندارد. جز اینکه زنده وسیله ای برای رویت میت ندارد. در بین فرق و مذاهب مسلمان، تنها وهابیت بر این اعتقادند که زیارت قبور حرام است «همه فرق و مذاهب مسلمان به جز یك فرقه از حنبلی های متأخر به نام وهابیت، بر مشروعیت زیارت اتفاق نظر دارند. وهابی ها به استناد روایات بخاری به نقل از ابوهریره كه لا تشدّ الرجال إلاّ إلی ثلاثة مساجد : المسجد الحرام و مسجد الرسول و مسجد الاقصی(مزارات اهل البیت و تاریخها ، ص 15 )؛ «آهنگ زیارت جز به سوی مسجدالحرام ، مسجد الرسول و مسجد الاقصی جایز نیست»، ادعا می كنند كه زیارت مشاهد و قبور ائمه مسلمین (علیهم السلام) امری غیر شرعی و حرام است. این در حالی است كه علاوه بر سند روایت مذكور ، دلالت آن نیز محل اشكال است. در این روایت بحث از مسجد است نه صرف زیارت . از سویی دیگر بحث در مطلوبیت و استحباب زیارت سه مسجد فوق الذكر است نه حصر زیارت در آنها .(اقتباس از مقاله مندرج در سایت کتابخانه تخصصی حج)
همه فرق و مذاهب مسلمان به جز یك فرقه از حنبلی های متأخر به نام وهابیت، بر مشروعیت زیارت اتفاق نظر دارند.
اما دیگران از اهل سنت در کتب روایی معتبر خود از رسول گرامی اسلام روایتهایی مبنی بر استحباب زیارت قبر آن حضرت دارند.
من زار قبری وجبت له شفاعتی ( مزارات اهل البیت و تاریخها ، ص 14 .)؛ هر کس قبرم را زیارت کند، گویا مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است.»
هر كس پس از مرگم مرا زیارت كند، گویی مرا در حال حیات زیارت كرده است.(همان)
كسی كه حج بگزارد، و مرا زیارت نكند، بر من جفا كرده است .(کشف الارتیاب ، ص 261،به نقل از وفاء الوفاء،ج3 )
هر كس با قصد و توجه مرا زیارت كند ، روز قیامت در كنار من خواهد بود.(همان)
در مذهب شیعه بیش از همه در باب زیارت و اهمیت آن سفارش شده است. در تشیع، زیارت امام بعد از مرگ بنابر نقل ایشان مساوی با زیارتشان در حال حیات معرفی شده است و چنانچه اعتقاد به پایداری روح را بپذیریم حق جز این نمی تواند باشد مخصوصا که روح بیش از هر جایی به بدن و محل دفنش نظر و تعلق دارد. حضرت امام خمینی (ره) می فرماید:
«... ممکن است گفته شود که علاقه روح نسبت به بدن بعد از مرگ باقی است؛ زیرا بدن محل قرار و جایگاه رشد و پرورش او بوده است.... من می گویم: برای نفس دو نوع علاقه نسبت به بدن وجود دارد: علاقه صوری و علاقه مادی. البته مرگ موجب قطع علاقه صوری می شود، لیکن علاقه مادی همچنان پایدار است و از همین جهت زیارت قبور تشریع و جایز شمرده شده است.»
احادیث زیادی در زمینه سفارش به زیارت امامان و امامزادگان از ائمه معصومین(علیهم السلام) روایت شده است، امام صادق(علیه السلام) فرمود: «چون یكی از شما شیعیان عمل حج را بجای آورد، حجش را با زیارت ما ختم كند ، زیارت ما جزو پایانی حج است .(بحارالأنوار، ج 100، ص 254)
همچنین در این مورد امام رضا (علیه السلام) فرمود: «هر امامی را در گردن پیروانش عهدی است كه وفای به آن عهد جز با زیارت قبور آن امامان تمام و كامل نمی شود.» (وسائل الشیعه، ج 10، ص 253)

البَرْزَخُ: ما بین كل شیئین، و فی الصحاح: الحاجز بین الشیئین. و البَرْزَخُ: ما بین الدنیا و الآخرة قبل الحشر من وقت الموت؛ برزخ در لغت به معنای آن چیزی است که بین دو شیء قرار گیرد. در صحاح اللغه آمده است که برزخ شامل آنچه بین دنیا و آخرت است، می شود از زمان مرگ تا قیامت .
در بسیاری از تفاسیر از برزخ تعبیر به حائل و مانع شده است. حائلی که بعد از مرگ مانع بازگشت انسان به دنیا می شود .
حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99) لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ ( مومنون/100)
زمانى كه مرگ یكى از آنان فرارسد، مىگوید: «پروردگار من! مرا بازگردانید! شاید در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم!» (ولى به او مىگویند:) چنین نیست! این سخنى است كه او به زبان مىگوید . پشت سر آنان مانعی است تا روزى كه برانگیخته شوند.
ولى به زودى با پاسخ منفى رو به رو مىشوند چرا كه در این گونه دورههاى انتقالى، راه بازگشت وجود ندارد همان گونه كه جنین به رحم مادر باز نمىگردد و میوهاى كه از درخت جدا شد هرگز به شاخسار نمىچسبد.(پیام امام ،ج1، ص 663)
همانطور که جنین وقتی بدنیا آمد از لحاظ کمال رشد در حد جلوتری قرار می گیرد و دیگر امکان ندارد که به رحم بازگردد ،انسانی که مرد و حقایق عالم برزخ را مشاهده کرد از لحاظ کمال، جلوتر از زمان حیاتش در دنیا قرار می گیرد و دیگر بازگشتش به طور طبیعی به دنیا امکان ندارد. از این رو تمام قصه هایی که برای بازگشت مرده ای به دنیا هر چند برای لحظه ای مرگ را تجربه کرده باشد، بافته شده است دروغ محض است .
بنابراین برزخی مانع بازگشت است مانعی که تا قیامت ممانعت می کند امتداد برزخ تا قیامت از واژه "الی یوم یبعثون" فهمیده می شود. پس برزخ به فاصله زمانی دنیا و آخرت، و به مکانی که در آن ارواح و اجساد برزخی زندگی می کنند، گفته می شود.
عالم برزخ از لحاظ کیفیت حد متوسط بین دنیا و آخرت است. مانند حیات دنیوی ضعیف و بازیچه و فریب دهنده نیست و مانند حیات آخرتی نیز عالی و با شعور نیست. بلکه حد وسط این دو است (اقتباس از تفسیر المیزان)." وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ كانُوا یَعْلَمُونَ"(عنکبوت ،64) «این زندگى دنیا جز لهو و لعب چیزى نیست و سراى آخرت زندگى واقعى است اگر آنها مىدانستند»
امام کاظم فرمود : «هر کس از دوستان و پیروان ما بمیرد،و هنوز قرآن را به طور کامل فرا نگرفته باشد، در قبرش به او تعلیم می دهند، تا خداوند بدین وسیله درجاتش را بالا ببرد، چرا که درجات بهشت به اندازه آیات قرآن است، به او گفته می شود. بخوان و بالا برو. او می خواند و بالا می رود.»
دنیا جایگاه آزمایش و تربیت است، محلی برای ساخته شدن و جمع کردن توشه است. قیامت نیز دادگاه عدل الهی و رسیدگی به خوب و بد است که اگر نباشد ظلم و نقص است. بهشت و جهنم هم فلسفه روشنی دارند. اما فلسفه وجودی عالم برزخ چست ؟
خداوند جهان را با قوانین تکوینی مخصوصی آفرید که همواره تمام امور جهان از طریق این قوانین انجام می شود. نقض در قوانین الهی راه ندارد. خداوند خود نیز برخلاف قوانین عمل نمی کند. این مقتضای حکمت اوست. برای بوجود آمدن انسان باید مرحله نطفه وسپس مرحله جنین وبعد از آن مرحله تولد و...سپری شود .جهان نیز برای تکامل و درک حقایق قیامت ورسیدن به جهان های ماورای درک بشر همچون بهشت و جهنم باید یک سیر تکاملی را طی کند عالم برزخ یکی از مراحل مهم در سیر تکاملی این جهان و مقدمه ایجاد قیامت است. عالم برزخ هم جهان هستی را برای درک قیامت آماده می کند و هم به ظرفیت انسانها اعم از خوب و بد می افزاید ظرفیتی که لازمه طبیعی درک جهان برتر است .

یکی از صاحبنظران در این باره می گوید: یکی از فلسفه های وجود عالم برزخ این است که در آن پاره ای از کمبود های تعلیم و تربیت مومنان، جبران می گردد، درست است که آنجا جای عمل صالح نیست، ولی چه مانعی دارد که محل معرفت بیشتر و آگاهی و تکامل افزونتر گردد.(محمد محمدی اشتهاردی، عالم برزخ، ص 144)
سپس به این روایت استناد می کند :
امام کاظم فرمود : ُ مَنْ مَاتَ مِنْ أَوْلِیَائِنَا وَ شِیعَتِنَا وَ لَمْ یُحْسِنِ الْقُرْآنَ عُلِّمَ فِی قَبْرِهِ لِیَرْفَعَ اللَّهُ بِهِ دَرَجَتَهُ فَإِنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى قَدْرِ عَدَدِ آیَاتِ الْقُرْآنِ فَیُقَالُ لِقَارِئِ الْقُرْآنِ اقْرَأْ وَ ارْق فیقرء ثم یرقی (فروع کافی، ج 2،ص 606) «هر کس از دوستان و پیروان ما بمیرد، و هنوز قرآن را به طور کامل فرا نگرفته باشد، در قبرش به او تعلیم می دهند، تا خداوند بدین وسیله درجاتش را بالا ببرد، چرا که درجات بهشت به اندازه آیات قرآن است، به او گفته می شود. بخوان و بالا برو. او می خواند و بالا می رود .»
همچنین به روایاتی که مربوط به وضعیت کودکان در عالم برزخ است اشاره کرده و معتقداست که رشد و تربیت کودکان متوفی در عالم برزخ اتفاق می افتد .
در روایت آمده است رسول خدا در شب معراج عبور می کرد، دید پیرمردی در زیر درختی نشسته و کودکانی در اطراف او هستند، از جبرئیل پرسید: این پیرمرد کیست؟ جبرئیل فرمود این «این پدر تو ابراهیم خلیل است» پیامبر: این کودکان کیانند؟ اینها اطفال مومنان هستند که حضرت ابراهیم خلیل به آنها غذا می دهد.» (امالی صدوق، ص 269تا 271)
در روایت دیگر است که: ان اطفال شیعتنا من المومنین تربیهم فاطمه الزهرا : همانا کودکان شیعیان ما از مومنان را حضرت زهرا(طبیعتا در عالم برزخ) تربیت می کند. (بحارالانوار، ج6، ص229)
البته این روایات نادرند و نظر به وضعیت برزخی کودکان شیعی دارند. در مورد وضعیت همه کودکان و اینکه اهل بهشت می شوند یا دوزخ، در روایتی تقریبا متواتر از حضرت رسول این چنین آمده است «زراره میگوید به امام صادق(علیه السلام) گفتم: كودكانى كه قبل از بلوغ مىمیرند، سرنوشت آنان با چه میزانى معین مىشود؟ ابو عبد اللَّه گفت: این مسأله را از رسول خدا پرسیدند و رسول خدا در پاسخ گفت: خدا بهتر مىداند كه آنان چه مىكردند. ابو عبد اللَّه گفت: مىدانى كه رسول خدا با اداى این پاسخ چه منظورى داشت؟ من گفتم: نه، نمیدانم. ابو عبدالله گفت: منظور رسول خدا این بود كه از بحث و جدل در این مسأله دم فرو بندید و سرنوشت آنان را به خدا محول كنید.» (الكافی ،ج3 ،249)

با کمی تامل در می یابیم ، آنچه موجب شکل یافتن فرقه گمراه "خوارج" در عصر خلافت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (سلام الله علیه) شد، دسیسه های "معاویه پسر ابو سفیان" و نیرنگ های پی در پی "دهاة اربعة"(*) که در زمره آنان عمرو بن عاص قرار داشت، بوده است ، چرا که معاویه بن ابی سفیان سر سخت ترین دشمنی است که اسلام به خود دیده و در نقل است که یکی از کسانی که مشمول مهربانی حضرت رحمتاً للعالمین حضرت محمد (صلی الله علیه وآله و سلم) پس از فتح مکه واقع، نگردید، معاویه بود ، که نخست قرار بر اعدام او بود ، لیکن با پا در میانی عباس عموی پیامبر ، از اعدام او صرف نظر شد و همچنین بنا بر، نقل های مستند تاریخی، معاویه؛ حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن ، به خداوند جلیل، ایمان نیاورد ، چه رسد به قبول رسالت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) همانگونه که پدرش ابو سفیان نیز چنین بود .
نگاه معاویه و پدرش به آیین اسلامی و مسند خلافت و جانشینی پیامبر ، نگاهی سلطنت مدار ، استبدادی و سلطه جو بود و با تمهیداتی که در عصر خلافت خلفای سه گانه پیش از امیرالمومنین (سلام الله علیه) چیده شد ، معاویه تزویر گر منافق، به یک شخصیت مهم در حکومت اسلامی تبدیل شده و فرماندار بخش بزرگی از امپراطوری اسلامی شد .
در نقل است که یکی از کسانی که مشمول مهربانی حضرت رحمتاً للعالمین حضرت محمد (صلی الله علیه وآله و سلم) پس از فتح مکه واقع، نگردید، معاویه بود ، که نخست قرار بر اعدام او بود ، لیکن با پا در میانی عباس عموی پیامبر ، از اعدام او صرف نظر شد
او می کوشید حقیقت اسلام و محوریت وحدت مسلمین، که همان رسالت و ولایت تکوینی و تشریعی خاتم الانبیاء و عترت مطهر آن حضرت بود را از بین ببرد ، در این رابطه کوشش ها کرد ، لیکن نتوانست مظاهر اسلامی را از ماذنه ها نابود

سازد، یعنی او نتوانست شهادت بر رسالت و خاتمیت پیامبر را، از مظاهر اسلامی بزداید ، اما حقیقت آن است که در گرفتن جوهره حقیقی شریعت محمدیه از مسلمانان و نزع ولایت جامعه از آنان و تبدیل کردن آنان به صدف هایی بدون مغز تا حدودی موفق بوده است ، تا جایی که امروزه اکثر مسلمانان، دیگر بر مدار امامت و ولایت نمی گردند .
شاید بتوان گفت که ، فرقه گمراه وهابیت امروزی ، شالوده ای است از همه انحرافاتی که معاویه بن ابی سفیان به گونه مستقیم یعنی ترویج اسلامی که توصیف آن در سطور پیشین گذشت و گونه غیر مستقیم که همان تاسیس گروه منحرف و کافر خوارج در عصر خلافت حضرت امیر المومنین علیه السلام است ، باشند .
پس از این دیباچه کوتاه، در نظر داریم به بیان ویژگی های خوارج بپردازیم و این معنا را استحصال نماییم که خوارج یک گروهی خاص، در زمانی خاص و در عصری خاص نبوده اند ، بلکه بسیاری از مسلمانان، حتی شیعیان ، می توانند ،در سلک این گروه گمراه در آیند و برای خود ، اشعث بن قیسی باشند .
پرداختن به بحث ویژگی های این گروه ، بحث گسترده ای است ، بنابراین ما به گونه ای مجمل و بیانی ساده و گذرا و البته حتی المقدور مستند ، به آن می پردازیم ، باشد تا ان شاء الله مقبول درگاه شما کاربران محترم افتد .
شاید بتوان گفت که ، فرقه گمراه وهابیت امروزی ، شالوده ای است از همه انحرافاتی که معاویه بن ابی سفیان به گونه مستقیم یعنی ترویج اسلامی که توصیف آن در سطور پیشین گذشت و گونه غیر مستقیم که همان تاسیس گروه منحرف و کافر خوارج در عصر خلافت حضرت امیر المومنین علیه السلام است ، باشند
اینک اولین ویژگی خوارج
دنیاپرستی
اولین و مهمترین عاملی که موجب لغزش این گروه شده و می شود ، دنیاپرستی است و این معنا، شاید که در بادی امر در خصوص خوارج، مورد امعان نظر و توجه نباشد ، لیکن با مطالعه در سیره خوارج ، حتماً این مطلب را در خواهید یافت ، امام علی نیز در بیان خصوصیت هر سه گروه " مارقین ،ناکثین و قاسطین" اشاره به این خوی آنان دارند . ایشان می فرمایند : زیبایی دنیا در چشمانشان جلوه كرده و دلهایشان را ربوده است. 1
آنچه در گام نخست در مسئله دنیاپرستی به ذهن انسان خطور می کند ، شکم پرستی ، ثروت اندوزی، زنبارگی و میگساری و اینجور چیزهاست. در صورتی که مهمترین مظاهر دنیاپرستی را ریاست طلبی و حب جاه، قلمداد کرده اند، چرا که دنیاپرستی می تواند در پوشش دین گریزی و فرار از جلوههای عبادت باشد و برای کمند نهادن در سر راه مردم و فریب آنان !و گاه بالعکس .
امام علی در همین زمینه در کلامی بدین مضمون، می فرمایند: گروهی از مردم كسانی هستند كه زیر نقاب اعمال آخرت، دنیا را طلب می نمایند و آخرت را بوسیله كارهای این جهان نمیطلبند، خود را كوچك و متواضع جلوه میدهند، گامها را كوتاه برمیدارند و لباس خویش را جمع مینمایند و خویشتن را به زیور ایمان آورندگان میآرایند و به زیور مردان صالح آراسته می سازند و بدینسان ، تزویر و نیرنگ در عبادت های ظاهری را وسیله معصیت قرار دادهاند. 2

مالك اشتر نخعی سردار بزرگ سپاه اسلام در صفین نیز پس از سرخوردگی از حماقت و شیطنت خوارج و پس از قضیه قرآن به نیزه کردن سپاه شام ، به خوارج گفت : ای صاحبان پیشانی های پینه بسته و سیاه؛ چنین میپنداشتم كه این نماز شما نشانه زهد و بیاعتنایی به دنیا و شوق به خداست، اكنون نمیبینم فرار شما از مرگ را مگر به خاطر دنیا .3
پس ، دنیا پرستی ، عمده ترین عامل روی گردانی از حق و پیوستن به باطل است که در پوشش های گونه گون ظاهر می گردد و پست ترین لغزش ها، لغزش هایی است که عامل آن دنیا پرستی است و بدترین نوع دست یازیدن به چهره کریه دنیا آن است که جلوه ای معنوی داشته، اما تهی از هر معنایی باشد ، چرا که در این نوع دنیا طلبی، انسان پلی است برای مطامع دیگران و براستی که در اینجا "خسرالدنیا و الاخرة" می گردد و این اولین جرقه ای است که برای عضویت در اردوگاه خوارج در نهاد انسان، روشن می شود و اگر با عوامل دیگر همراه شد ، او را به یک خارجی تمام عیار و از شاگردان ابو موسی اشعری قرار می دهد .
دومین ویژگی خوارج ؛ بیبصیرتی
بی بصیرتی ؛ دومین عاملی است که انسان را در ورطه گمراهی قرار داده و کم کم او را به نابودی در امر دنیا و آخرت می کشد و مهمترین ویژگی خوارج، همین تحجر و بی بصیرتی بوده است ، که این کوردلی برای آنان عاقبتی کور را رقم زد ، که از دایره ایمان خارج شدند و به ولی خدا به عنوان عمده ترین رکن ایمان تاختند ، آنان به یک باره سبو را شکستند و در زمره کافرانی تمام قرار گرفتند و چه بسا که سایرین نیز به مقدار خروج از دایره ولایت الهی به اردوگاه خوارج نزدیک شوند ، پس

باید که به پیروی از ارباب عصمت و ولایت ، فهم و بصیرت را سرلوحه تمام زندگی قرار دهیم ، تا گرفتار لغزش و گمراهی نگردیم ، به تعبیر بهتر انسان نباید عوام باشد ، بی وزن و پوک باشد . اگر چنین شد ، با هر نسیمی به هر سویی می پرد ، از این رو از دعاهایی که از سیدة النساء العالمین، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) نقل شده ؛ این است که آن حضرت ، همواره بصیرت را از خدای منان خواهان بوده اند 4و همچنین از پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین حدیث کرده اند که آن حضرت فرمودند: كور آن كس نیست كه چشم ندارد بلكه كور واقعی آن كس است كه چشم دلش كور است 5 و به همین مضمون از امیرالمومنین نیز نقل شده است. 6
در واقع عمروعاص و عمروعاصها در طول تاریخ از این نقیصه (بی بصیرتی) برای خروج بندگان خدا از دایره حق، بهره مند شده اند، آنان در صفین نتوانستند بین ظاهر و محتوای قرآن تفكیك نمایند ، بنابراین فریب خوردند و تا قرآن ها بالای نیزه رفت ، جنگ را متوقف ساختند و بدین سبب ، بزرگترین ضربه را به پیکره انسانیت وارد آوردند . امام در همین زمینه به آنان فرمودند : "شما ای سبكسران و بیخردان نادان"7 و آن حضرت بدین گونه عمده ترین شاخصه آنان را به آنها گوشزد فرمودند، چرا که بیبصیرتی است که سبب میشود افراد آلت دست شیّادان قرار گیرند و سد راه تحقق مصالح اسلامی شوند .
امیرالمومنین در ادامه به آنان فرمودند: شما (ای خوارج) بدترین مردم اید! خدنگ هایی هستید در دست شیطان ، که به وسیله شما مردم را در کمند حیرت و تردید و گمراهی میافكند.
امیرالمومنین در ادامه به آنان فرمودند: شما (ای خوارج) بدترین مردم اید! خدنگ هایی هستید در دست شیطان ، که به وسیله شما مردم را در کمند حیرت و تردید و گمراهی میافكند.
بنابراین بصیرت شرط ضروری و لازم رهروان و سالکان راه خداست و از این روست که آن امام همام ، در مضمونی میفرمایند: پرچم دین را جز اهل بصیرت و مقاومت و آگاهان با مواضع حق نمیتوانند به دوش كشند. 8
به هر حال دانستن این نكته، ضروری است که بیبصیرتی و پوچ انگاری ، بدنه جریان منحرف خوارج را تشكیل داده بود، لیکن آنان غافلانی بودند که صید شیادانی شده ، که خود نیز نمی دانستند و نمی شناختند و در طول تاریخ اسلام در راس هرم این اغواگری ، معاویة بن ابی سفیان است ! آنان با نیرنگ های ابلیسانه، این جریان را هدایت میكردند و باید دانست كه جریان خروج از راه راست و به بیراهه رفتن، هنوز نیز ساری و جاری است و بدترین نوع آن، همین خشک مغزی و تحجری است که بسیاری از افراد را به خود مشغول کرده، که متاسفانه نمی دانند ، چگونه مطمع طمع افرادی زیرك و شیطانیاند و آنان از افراد سفیه و بی مغز به عنوان ابزار استفاده میكنند.

تبیان : سلام علیکم و رحمة الله. حقیقتا از دیدار شما بسیار خرسندیم. در واقع آنچه باعث شد که ما مشتاق دیدار جنابعالی باشیم شخصیت شایسته و گرانقدر شما در جهان اسلام خصوصا در نزد شیعیان است و در حقیقت میتوان گفت که شخصیتهایی همانند شما به ندرت در جهان اسلام دیده میشوند و تمامی کسانی که از اهل علم و فرهنگ به شمار می آیند مشتاق آشنایی با شخصیت شما و معرفی آن به دنیا هستند البته خصوصیت ویژه ای هم در شخصیت شما وجود دارد که مسئله ی استبصار است و ما دوست داریم بدانیم علت اساسی و رازی که باعث تشرف شما به تشیع شده است و شما را از جمله شخصیتهای مطرح و بزرگ شیعه قرار داده است چیست؟
دکتر تیجانی: بسم الله الرحمن الرحیم؛ من همواره و در همه ی احوال به این کلام الهی تمسک میجویم که به ما یاد داد که بگوییم «الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله» و در واقع تمامی این امور توفیقی است از جانب خداوند متعال و میتوان آن را رجوع و بازگشتی به اصل و ریشه خود دانست چرا که خانواده ی من از جمله سادات علوی هستند که از عراق مهاجرت کردند، کسانی که از دست دولت عباسی که آنان را محکوم به اعدام دانسته بود به تونس در شمال آفریقا فرار کردند و به مرور زمان از اهل تسنن شدند و راه تقیه را در پیش گرفتند و مشیت خداوند متعال هم اینگونه تعلق گرفت که ما را به اصالت و ریشه ی خودمان باز گرداند تا حقیقت را درک کنیم .
سفر من به مکه هم سفری موفقیت آمیز بود و در مسیر بازگشت خداوند متعال مرا متوجه عراق کرد و در مسیرم مردی شیعی قرار داد که مرا به عراق برد و در آنجا هم در اجتماعی که علماء شیعه و در رأس آنها محمدباقر صدر و سید حکیم حضور داشتند شرکت کردم. در آنجا قبل از آن که با مذهب ایشان ارتباط بگیرم و تأثیر بپذیرم از اخلاق آنها متآثر شدم. شاید اخلاق شیعه بود که مرا جذب کرد و در طول مدتی هم که در آنجا به سر میبردم رفتار آنها مرا تحت تأثیر قرار داد. و در لابلای سؤالاتی که رد و بدل می شد؛ دچار شک و تردید شدم، همان شکی که غزالی در باره اش می گوید راهی است به سوی کشف حقیقت .
هنگامی که به کشورم تونس برگشتم دیدم که آنها بر پیمان خود وفادار بوده اند و تمامی کتبی را که خواسته بودم به طور رایگان برایم فرستاده بودند، که این مسئله حیرت مرا بیش از پیش برانگیخت و مرا به جستجویی سه ساله وادار کرد. و بالاخره پس از بحثها و جستجوها و دقتها و مقایسات فراوان دریافتم که اهل بیت(علیهم السلام) اصل و ریشه ی اسلام هستند و کسی که از ایشان رویگردان باشد در حقیقت گمراه است و به خاطر همین بود که کتابم " آنگاه هدایت شدم " را به رشته ی تحریر در آوردم چرا که من خودم را مسلمانی گمراه می دانستم .
چنانکه خودم هم در میان اهل سنت نقش امام را داشتم و احادیث مختلفی را فقط می خواندم بدون اینکه چیزی از آن را بفهمم و دائما آنها را صحیح می پنداشتم و بر محمل تأویلات منطقی حمل میکردم .
باید توجه داشته باشیم که فرق است بین "مغضوب علیهم و ضالین"، چرا که "مغضوب علیهم" کسانی اند که حق را در یافته اند اما آن را انکار کرده اند لکن "ضالین" تفسیر کسانی است که حقیقت را گم کرده اند و در راه مانده اند. و من معتقدم که اهل سنت نیز امروزه از جمله ی "ضالین" هستند و ایشان قربانی این توطئه و پنهان کاری کثیف هستند و به همین خاطر است که من برادران اهل سنتم را بسیار مورد احترام قرار میدهم، خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم فی سبیل الله... ولا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا تبتغون عرض الحیاة الدنیا فعندالله مغانم کثیرة کذلک کنتم من قبل فمنّ الله علیکم» و خداوند متعال هم به واسطه این هدایت بر من منت گذاشت، هدایتی که باعث شد بر کشتی نجات سوار شده و به حبل الله المتین چنگ بزنم .
من آن سفر و تجربه ای را که با شیعه داشتم مکتوب کردم و به واسطه ی آن به موفقیت بزرگی دست پیدا کردم و هرگز توقع نداشتم که این کتاب با این حجم اندک به چنین مقبولیتی در بین مسلمین چه شیعه و چه اهل سنت دست پیدا کند تا انجا که تعداد زیادی به فضل این کتاب به هدایت و رستگاری دست پیدا کردند و این کتاب به بیست و شش زبان دنیا ترجمه شد و از نامه ها و ایمیل هایی که به دستم میرسید متوجه شدم که برخی از روستاها به طور کامل شیعه شده اند و من خودم با برخی از کشورهای شمال آفریقا و ساحل عاج ارتباط داشتم و حساب کردم که حدود دو میلیون نفر بواسطه ی کتابم هدایت شده اند. چنانکه فقط در ترکیه بعد از ترجمه ی چهار کتابم یعنی: ثم اهتدیت، لاکون مع السابقین، فسروا اهل الذکر و الشیعة هم اهل السنة، حدود نصف علویان ترکیه که بنا به نقل رئیس علویان جمعیتی بالغ بر بیست میلیون داشتند به مذهب تشیع در آمدند و در عید غدیر سه سال پیش مرا به ترکیه دعوت کردند و در آنتالیا جمعیتی حدود سی و پنج هزار نفر از مستبصرین از من استقبال کردند که در بین آنها وزیر فرهنگ ترکیه هم حضور داشت و روزنامه ها و مجلات و خبرگزاریهای متعددی از این جشن بزرگ که از طرف برادران علوی برگزار شد گزارش تهیه و پخش کردند که خداوند متعال را بر این نعمت شکرگزارم .
و من همچنان مصر بر تبلیغ و نشر شیعه هستم. یادم است که محمدباقر صدر که به من لقب "بقرة التشیع" در شمال آفریقا را داده بود به من گفت که نقش و جایگاه تو همان نقش امام صادق(علیه السلام) است که آن را امام صادق علیه السلام در این روایت شریف روشن میسازد که ایشان فرمودند: خدا رحمت کند کسی را که امر ما را زنده کند، پرسیدند چگونه امر شما را زنده کنیم؟ فرمودند به اینگونه که علوم ما فرا بگیرید و آن را به دیگران یاد دهید چرا که اگر مردم محاسن کلام ما را بدانند قطعا از ما پیروی میکنند؛ و در جای دیگر فرمودند: برای ما مایه ی زینت و نیک نامی باشید نه اینکه بر ضد ما مایه ی ننگ و رسوایی و بدنامی شوید؛ یا اینکه فرمودند به وسیله ای غیر از زبانتان مردم را دعوت کنید.
پس از بحثها و جستجوها و دقتها و مقایسات فراوان دریافتم که اهل بیت(علیهم السلام) اصل و ریشه ی اسلام هستند و کسی که از ایشان رویگردان باشد در حقیقت گمراه است و به خاطر همین بود که کتابم " آنگاه هدایت شدم " را به رشته ی تحریر در آوردم چرا که من خودم را مسلمانی گمراه می دانستم .
و من به این نصایح عمل کردم و به موفقیتی بزرگ دست پیدا کردم و خداوند را بر تمامی هدایتهایش سپاسگذارم. و الان هم مردم را به سوی خدا دعوت میکنم لکن با روشی که خودش سفارش میکند "بالحکمة و الموعظة الحسنة" به این گونه که در اولین قدم سبّ و لعن و بدگویی را کنار گذاشتم چرا که به این فرمایش امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) متقاعد شدم که میفرمایند: "لا تکونوا صباّبین و لا لعاّنین ... ولکن قولوا کان من فعلهم کذا و کذا." من این را خلاصه ی تشیع میدانم که از دشنام و لعن دوری کنی لکن حقائقی را که تاریخ در دل خود مصون و محفوظ و پنهان داشته است را آشکار کنی، همان حقائقی که در درون کتابها مستور است و مردم بی توجه از کنار آن میگذرند و آنها را نمیدانند .

چنانکه خودم هم در میان اهل سنت نقش امام را داشتم و احادیث مختلفی را فقط می خواندم بدون اینکه چیزی از آن را بفهمم و دائما آنها را صحیح می پنداشتم و بر محمل تأویلات منطقی حمل میکردم .
و من مدتی است که فعالیت گسترده ای را برای نشر و گسترش تشیع به این شیوه پی گرفته ام و باید توجه داشت که تنها کسی به دشنام و ناسزاگویی متوسل میشود که دلیل و حجتی نداشته باشد اما کسی که با برهان و دلیل پیش می آید هرگز نیازی به این چیزها ندارد. و خداوند متعال هم ما را از اینکار برحذر داشته است: «یا ایها الذین آمنوا لا تصبوّا الذین یدعون من دون الله فیصب الله عدوا.» دشنام و لعن از جمله اموری است که باعث ایجاد عکس العمل شده و یک نقطه ی منفی برای تشیع به حساب می آید همچنان که هم اکنون نیز بعد از آین که سالها برای زدودن آن از دامن تشیع تلاش کردیم دوباره رخ داده است و همه ی تلاشهای ما را در یک لحظه یاسر حبیب از بین برد و ما قطعا این نوع تخریبها را محکوم میدانیم .
و امروز از نقش مهاجم به مدافع عدول کرده ایم چرا شیعه در همه جا مورد لعن و تکفیر قرار میگیرد و حتی کنفرانسهایی در نقاط مختلف دنیا به این منظور برگزار میگردد .
و من از فتوای رهبر انقلاب بسیار مسرور شدم چنانکه بسیاری از علمای اهل سنت را هم تحت تأثیر قرار داد و تحسین دیگر علماء را برانگیخت چرا که کلام کسی که در سطح سیاسی و علمی رهبری شیعه را برعهده دارد دارای نفوذ و اهمیت است. و قطعا ما هم در آینده جهت ترویج و گسترش تفکرات شیعه و اهل بیت علیهم السلام از این اسلوب منطقی که سیره ائمه معصومین(علیهم السلام) هم بوده است بهره خواهیم برد تا اعتلای کامل کلمه ی توحید و نابودی کامل کفر و شرک این مسیر را ادامه خواهیم داد .
تبیان : بفرمائید مضمون فتوا چه بوده است؟
دکتر تیجانی: از دشنام و ناسزاگویی منع کرده است و گفته اند که لعن صحابه حرام است و قطعا این کلام صحیح و به جایی است چرا که لازم نیست هر حقیقتی به طور علنی برای هر کسی گفته شود چون که سفارش شده است: خاطب الناس علی قدر عقولهم. باید بدانیم که شخص سنی مقدسات و نمادهای خاصی دارد. مثلا عایشه برای او یک سمبل و نماد است در حالی که ممکن است اصلا فاطمه(سلام الله علیها) را نشناسد، او معتقد است آنچه رسول خدا صلوات الله علیه در مورد عایشه گفته است در مورد فاطمه(سلام الله علیها) نگفته است "خذوا نصف دینکم عن هذه الحمیرة ."
زادگاه هشتمين پيشواى شيعيان امام على بن موسى الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.كنيه ها ابوالحسن و ابوعلى (1) لقبهارضا، صابر، زكى ، ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافى الخلق، رب السرير و رئاب التدبير(2)
مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص اين لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودى پيامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روى كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»(3)
مادر امام
در روايتهاى مختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا(4)، را براى مادر آن حضرت آورده اند.
ولادت
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب(5) و يازدهم ذى القعده(6)

روز شهادت
وفات آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.(7)
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان سال وفات امام صادق عليه السّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى ، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده اند.(8)
درباره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال (203 ق)(9) است.
بنابراين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال(10) مى شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپرى كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را برعهده داشته است.(11)
اين بيست سال مصادف است با دوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.(12)

فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.»(13)
به دسيسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحطبه طايى به خاك سپردند (14) و امروز مرقد او مزار آشناى شيفتگان است.


در طول زندگی با پدر و مادر ، این دوگوهر گران بها ، سعی می کنیم با عمل و رفتارهایمان آنها را خشنود کرده واگر از دنیا رفته اند با عمل به وصیت هایشان ، به آنها ثابت کنیم که برایمان مهم بوده و دوستشان داریم .
مهربان ترین پدر عالم ، پیامبر اکرم (ص) نیز در لحظات آخر زندگی پر نورشان ، وصیتی نیز به عالمیان کرده اند که متأسفانه در زندگی کمتر به آن توجه کرده ایم ؛
پیغمبر ما ، فرمود: من از بین شما میروم . دو چیز را میگذارم : « كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی»
تا به الان چه قدر به این دو امر گران بها توجه کرده ایم ؟! آیا آنها را کلید اصلی زندگی قرار داده یا به درّه ی فراموشی و مهجوریّت هدایتشان کرده ایم ؟!
«بك یا الله» هم می گوییم ، بالای سر مسافر هم قرآن را رد میكنیم ، آیاتش هم به عنوان كاشی كاری و زینت در محرابها و ضریحها و حرمها و مساجد مینویسیم ، گاهی آیات مهم را نیز با خط خوش نوشته و بر سر معابر و مکان ها می زنیم ، اما هنوز می بینیم که در گرداب مهجوریّت باقی مانده است .
مراد از مهجوریت قرآن این است که با قرآن نفس نمی کشیم ، آن را مد سال نمی کنیم ، عمل کننده ی آن را متمدّن نمی دانیم .
مثل یک شیء عتیقه و متروکه و تزیینی با آن برخورد می کنیم و گاهی حتی می ترسیم که به سراغش برویم .
الان قرآن حقیقتاً چقدر در بورس است؟! در بازار ، چند بازاری داریم که آیات مربوط به تجارت و کاسبی را بداند و عامل به آنها باشد؟! چرا قرآن آن گونه كه باید حقش ادا نشده است؟!
یک نفر نیست که به این ها بگوید : دوست عزیز ! اهل بیت مطالب مهمتری را می توانند بفهمند . مثل این است كه بگوییم كه دریا برای غوّاصها است. حرف غلطی است . غواصها لؤلؤ و مرجان بیشتری از دریا میتوانند بیرون بیاورند ، اما حالا اگر كسی غواص نیست دریا برای او نیست؟ دریا هزار فایده دارد ، منتها اگر كسی غواص باشد میتواند استفادهی بیشتری بكند . اهل بیت نیز می توانند از دریای قرآن صید های بیشتری داشته باشند ، كه ما نمیتوانیم آنها را صید کنیم . اما نمیتوانیم بگوییم : فهم قرآن مخصوص اهل بیت است. اگرقرار است ما قرآن را نفهمیم پس چرا خدا گفته است : «یا أَیُّهَا النَّاس» ، « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» یعنی ای كسانی كه ایمان آوردهاید . خدا با ما حرف میزند. آخر اگر ما نفهمیم ، چرا خدا ما را خطاب می کند . ما نیز جزء «مَنْ خُوطِبَ بِهِ» ها هستیم.
اهل بیت عمق قرآن را میفهمند ، ما هم در سایه ی وجود آنان ، پوست قرآن را دریافت می کنیم .
بعضی یک جمله از روایت را گرفته اند و مدام در گوش مردم می خوانند که ؛ «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ ؛ قرآن را فقط اهل بیت میفهمند.» یک نفر نیست که به این ها بگوید : دوست عزیز ! اهل بیت مطالب مهمتری را می توانند بفهمند

یكی دیگر از حرف های آنچنانی که بعضی می زنند این است که میگویند: قرآن ظنّی الدلاله هست . ظنی الدلاله یعنی نا مفهوم و تاریک است . یعنی دلالتهایش روشن نیست . این هم حرف درستی نیست ، زیرا این ضد قرآن است ، قرآن میگوید: «عَرَبِیًّا مبین» . مبین : یعنی روشنگر . میشود به نور گفت : ای نور تو نامفهوم و تاریک هستی ؟ قرآن میگوید: من نور روشنگر هستم .
در قرآن آیات متشابه و سنگین وجود دارد ، اما بدنه ی قرآن برای مردم مفهوم و روشن است . یك آیات سنگینی است كه آن را در سایهی سایر آیات یا روایات میفهمیم یا ممكن هم هست چند آیه باشد تا آخر عمرمان نفهمیم. ممكن است در كرهی زمین ، قلهها و درههایی باشد كه ما دستمان به آن نرسد. اما سطح زمین قابل رفت و آمد است .
حرف دیگر بعضی از بی خردان نیز چنین است که می گویند : تا یک دور یک سری از کتاب ها و علوم را نخوانی ، نمی توانی به قرآن دست پیدا کنی . این حرف نیز کاملاً غلط است . با توجه به این حرف غلط باید گفت : پس سلمان فارسی و ابوذز قرآن را نفهمیدند ، چون آنها هیچ كدام از این دورهها را نخوانده بودند .
اگر کسی یك دور درسهایی را بخواند ، می تواند استفادههای عمیقتری از این دریای عظیم بکند ، اما معنایش این نیست كه کسی که این دروس را نخوانده ، نمی تواند از قرآن استفاده کند .
از این حرف های بی ریشه وسند بیرون آییم و خود را به دریای تدبر و فهم قرآن برسانیم .
خواندن قرآن و شنیدن آن حتی برای کسانی که با زبان عربی آشنایی ندارند و معنای آیات الهی را نمی فهمند ، به عنوان عملی نیک در پرونده اعمالشان ثبت شده ، آمرزش گناهان ، نورانیت دل و ثواب اخروی را در پی دارد .
در حدیث مشهوری پیامبر(ص) فرموده اند: خانه های خود را با تلاوت قرآن نورانی کنید ، زیرا هر خانه ای که در آن قرآن تلاوت شود ، خیر آن خانه زیاد شده و اهل آن گشایش می یابند و آن خانه برای اهل آسمان نورافشانی می کند ، چنان که ستارگان آسمان برای اهل دنیا نورافشانی می کنند .
در قرآن نیز به تلاوت قرآن ارج نهاده شده 2؛ ولی حدیث تدبر در قرآن ، حدیث دیگری است و قله ی رفیع آثار دنیوی و اخروی آن بسی مرتفع تر از آثار تلاوت بدون تدبر است .
برای در آمدن از مهجوریت باید بدانیم که این کتاب ، کاتالوگ و کتاب برنامه ریزی اساسی است که ما برای رسیدن به سعادت به آن نیاز داریم تا در ابتدا با تلاوت آن به جاده ی عظیم تدبر و فهم وارد شده و با عمل به دستوراتش ، سعادت دنیا و آخرت خود را پیدا کنیم .
پس با توجه به اهمیت این موضوع ، از دنیای ترس مقابله با قرآن بیرون آییم و قطره ی وجود مان را درآغوش اقیانوس بیاندازیم وراه را بازگردیم .
به امید توفیق در امور زندگی و مصّون ماندن از شکایت شد گان رسول (ص) در قیامت. 3

آنچه كه همواره در روایات مورد توجه بوده و به كرّات به آن اشاره شده است، سیره و روش امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پس از امر ظهور است. عدالت را می توان شاخصه اصلی منش حكومتی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دانست، در حقیقت امر ظهور ملازم با عدالت گستری در جهان است كه به دست آن حضرت اِعمال می شود.1 پیامبر اكرم صل الله علیه و آله در حدیثی می فرماید:« اگر از دنیا جز یك روز باقی نماند، خداوند آن روز را طولانی می كند تا مردی از فرزندان من ظهور كرده و زمین را آكنده از عدل و داد نماید، همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است».2
این مطلب در روایات متعدّدی بیان شده است. ابوسعید خدری از رسول الله صل الله علیه و آله نقل می كند كه آن حضرت فرمود: «امت(حضرت مهدی) به او پناه می برند، همان گونه كه زنبوران عسل به ملكه خود پناه می برند، او زمین را پر از عدل میی كند، همان گونه كه از ستم پر شده است، تا اینكه مردم به مانند حالت اولشان (زمان رسول خدا صل الله علیه و آله یا زمان حضرت آدم)3 باشند. خوابیده ای را بیدار نمی كند و خونی را نمی ریزد».4
امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام در مورد سیره و روش آن حضرت پس از امر ظهور می فرماید:
«زمانی كه مردم هدایت را با هواهای نفسانی خود تطبیق می كنند، آن حضرت هوا را با هدایت تطبیق كرده و هدایت را بر آن ترجیح می دهد و آرا و نظریات را با قرآن می سنجد، این در حالی است كه مردم، قرآن را بر طبق نظریات خود معنا می كنند... تا آنجا كه جنگ هایی مانند شتر وحشی برپا شده كه دندان هایش را نشان داده و پستان هایشان از شیر پر شده و شیرش نیز شیرین می باشد، اما نتیجه آن بد خواهد بود. بدانید كه فردایی خواهد آمد با چیزهایی كه نمی شناسید. آنگاه والی، عمال و كارگزاران بد و خائن را به خاطر كارهای بدشان مؤاخذه می نماید. آن زمانی است كه زمین پاره های جگرش را (گنج های خود را) برای حضرت نمایان ساخته و آرام و بدون زحمت افسار و اختیار خود را به او می سپارد، آنگاه حضرت سیره و روش عدالت را به شما نشان داده و كتاب و سنتی را كه مرده است، زنده می نماید».5
پیامبر اكرم صل الله علیه و آله نیز در روایاتی منش و رفتار آن حضرت را پس از ظهور بیان كرده اند كه در اینجا به برخی از آن ها اشاره می كنیم:
پیامبر اكرم صل الله علیه و آله می فرماید: «ساكنان زمین و آسمان از او (حضرت مهدی) راضی و خشنودند، آسمان تمام بارانش را فرو میریزد و زمین تمام گیاهانش را خارج میسازد تا جایی كه زندهها آرزو میكنند كه كاش مردهها زنده بودند و موضع ما را از فراوانی نعمت میدیدند.»
پیامبر اكرم صل الله علیه و آله می فرماید: «در آخرالزمان ـ در مدت طولانی و سختی و تنگدستی ـ امامی وجود دارد كه به مردم بذل و بخشش می نماید، شخصی پیش او می رود و او با دو دست خویش مال را جمع نموده و به او می دهد، در آن زمان آن قدر مال و خیر به مردم می رسد كه همّ و غم شخص این است كه در میان فامیلیش كسی را بیابد كه صدقه مالش را از او قبول نماید».6

آن حضرت در این زمینه می فرماید: «مژده باد شما را به ظهور و برانگیخته شدن مهدی در امت من، در حالی كه اختلافات، تمام مردم را در بر گرفته و فاصله طبقاتی زیاد گشته است، آنگاه حضرتش زمین را از عدل و داد پر می كند، همان گونه كه از جور و ستم پر شده بود، ساكنان آسمان و زمین از او راضی و خشنود بوده، اموال را به طور مساوی بین مردم تقسیم می نمایند،... خداوند دل های امت محمّد صل الله علیه و آله را غنی و بی نیاز گردانیده و عدل آن حضرت را گسترش داده تا جایی كه دستور میدهد منادی فریاد زند و بگوید:
چه كسی نیاز به مال دارد؟ كسی از مردم به جز یك نفر پاسخ نمی دهد، به او گفته میشود برو نزد خزانه دار و به او بگو كه مهدی دستور داده كه به من مال عطا كنی، خزانه دار به او می گوید: آنچه می خواهی بدون شمارش برگیر و ببر، تا آن اموال در اختیار او قرار می گیرد پشیمان می شود و می گوید من حریص ترین و طمع كارترین فرد امت حضرت محمّد صل الله علیه و آله بودم ... آن مرد اموال را برمیگرداند، اما از او نمیپذیرند و به او گفته می شود: ما آنچه را كه دادیم، پس نمی گیریم. وضع به همین صورت هفت سال یا هشت سال یا نه سال می ماند و دیگر بعد از آن خبری در زندگانی نیست، یا اینكه پس از آن خیری در زنده بودن نیست».7
پس از ظهور، آن قدر نعمت ها فزونی مییابد كه زندهها آرزو می كنند كه كاش مردهها زنده بودند و این فراوانی نعمت را میدیدند، پیامبر اكرم صل الله علیه و آله می فرماید: «ساكنان زمین و آسمان از او (حضرت مهدی) راضی و خشنودند، آسمان تمام بارانش را فرو میریزد و زمین تمام گیاهانش را خارج میسازد تا جایی كه زندهها آرزو میكنند كه كاش مردهها زنده بودند و موضع ما را از فراوانی نعمت میدیدند.»8
پیامبر اكرم صل الله علیه و آله محبت امام مهدی(عج) به مساكین را اینگونه بیان می كند: «حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به خاطر علاقه فراوانِ وی به مساكین، دوست دارد با دست خود به مساكین و فقرا طعام انفاق كند».9
سختگیری بر كارگزاران و ترحم بر مساكین
پیامبر اعظم صل الله علیه و آله درباره نحوه برخورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با كارگزاران خود و دیگر مردمان می فرماید: «علامت و نشانه حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این است كه آن حضرت نسبت به وزراء و كارگزاران خود شدید و سختگیر است، اموال را بذل و بخشش می كند و بر مساكین و بی نوایان، ترحّم و دلسوزی می نماید».10

حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حقوق مردم را گرفته، حتّی اگر آن حق، غصب شده و زیر دندان فردی باشد، آن را پس گرفته و به صاحبش برمیگرداند11 و سرانجام خداوند ملك و حكومتی بزرگ تر از ملك و حكومت ذی القرنین و سلیمان علیه السلام به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف عطا میفرماید؛ جابربن عبدالله انصاری می گوید كه از رسول خدا صل الله علیه و آله شنیدم كه آن حضرت فرمودند: «ذوالقرنین بنده صالح خداوند بود كه خداوند او را برای بندگانش راهنما قرار داده بود. قوم خود را به سوی خداوند دعوت نموده، آنها را به تقوای الهی امر نمود، لكن مردم ضربه ای بر یك طرف سر او زدند، پس از این، مدتی از دیدگان آنها پنهان شد تا آنجا كه گفتند: ذوالقرنین مُرد یا هلاك شد، كجا رفت؟ پس از آن ظاهر شده به سوی قومش برگشت كه ضربه دیگری به طرف دیگر سر او زدند. آنگاه حضرت فرمود: در میان شما كسی است كه بر سنّت اوست (شاید مراد حضرت علی علیه السلام باشد كه دوبار شمشیر بر سر مباركش زدند، یك ضربه توسط عمروبن عبدود و ضربه دیگر توسط ابن ملجم مرادی كه لعنت خدا بر او باد). خداوند از هر چیزی علتی برای ذوالقرنین قرار داده و سیطره او را بر شرق و غرب عالم كشانید و زود است كه خداوند متعال سنت او را در قائم از فرزندان من جاری كند و او را بر شرق و غرب عالم مسلط نماید. هیچ مكانی از كوه و دشت و بیابان نخواهد ماند كه ذوالقرنین در آن قدم گذاشته باشد، مگر این كه حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر آن قدم خواهد گذاشت و خداوند برای او گنج ها و معدن های زمین را ظاهر كرده و با ترس انداختن در دل دشمنانش او را یاری خواهد نمود و زمین را پس از پر شدن از ظلم و جور، از عدل و داد پُر خواهد كرد».12 و 13

مطابق نقل خلاصة البلدان از كتاب مونس الحزین شیخ صدوق، امیر مؤمنان(علیه السلام) از مسجد مقدّس جمكران سخن گفته است.
محمّد بن محمّد بن هاشم حسینی رضوی قمی، به تقاضای مولی محمّد صالح قمّی، به سال 1179 هجری، در باره فضیلت شهر قم و تاریخچه تأسیس مسجد مقدّس جمكران، كتاب ارزشمندی تألیف و آن را خلاصة البلدان نام نهاده است.
شیخ آقا بزرگ تهرانی، این كتاب را مشاهده كرده و گزارش آن را در الذریعه آورده است.1
مرحوم كاتوزیان، این كتاب را در اختیار داشته، فرازهایی از این كتاب را در كتاب أنوار المشعشعین آورده است.
وی، در این رابطه، حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام آورده، كه فرازهایی از آن را در این جا میآوریم و علاقهمندان به تفصیل بیشتر را به كتاب انوار المشعشعین رهنمون میشویم. او میگوید:
در كتاب خلاصة البدان از كتاب مونس الحزین - از تصنیفات شیخ صدوق - با سند صحیح و معتبر، از امیرمؤمنان علیه السلام روایت كرده كه خطاب به حذیفه فرمود: «ای پسر یمانی! در اوّل ظهور، خروج نماید قائم آل محمّد علیه السلام از شهری كه آن را قم گویند2 و مردم را دعوت به حق میكند، همه خلائق از شرق و غرب، به آن شهر روی آورند و اسلام، تازه شود ... .
ای پسر یمانی! این زمین، مقدّس است، از همهی لوثها، پاك است ... عمارت آن، هفت فرسنگ در هشت فرسنگ باشد. رایت وی بر این كوه سفید بزنند، به نزد دهی كهن، كه در جنب مسجد است، و قصری كهن - كه قصر مجوس است - و آن را "جمكران" خوانند. از زیر یك مناره آن مسجد بیرون آید، نزدیك آن جا كه آتشخانه گبران بوده ... .»3
از این حدیث شریف، استفاده میشود به طوری كه مسجد سهله در دوران ظهور حضرت بقیّةاللَّه أرواحنا فداه، پایگاه آن حضرت خواهد بود، مسجد مقدّس جمكران نیز در عصر ظهور، جایگاه خاصّی دارد و پایگاه دیگری برای آن حضرت است.
مرحوم كاتوزیان، پس از نقل متن كامل حدیث، به شرح و تفسیر آن پرداخته، در باره كوه سفید و قصر مجوس و دیگر تعبیرهایی كه در حدیث شریف آمده و ما به جهت اختصار نیاوردیم، به تفصیل، سخن گفته است.4
خوانندگان گرامی، توجّه دارند كه احادیث ملاحم، چندان نیازی به تحقیق در سند ندارند؛ زیرا، جز معصومان (علیهم السلام) كه با سرچشمه وحی مربوط بودند، شخص دیگری نمیتوانست خبری بگوید كه صدها سال بعد تحقّق پیدا كند.
روزی كه امیرمؤمنان (علیه السلام) به حذیفه از مسجد جمكران خبر میداد، در سرزمین حجاز و عراق، كمتر كسی نام قم را شنیده بود، لذا میبینیم كه در احادیث فراوانی، به هنگام بحث از قم، به "در نزدیكی ری" تعبیر شده تا به این وسیله، موقعیّت جغرافیایی شهر قم، برای اصحاب ائمّه(علیهم السلام) روشن گردد.
از این رهگذر، احتمال نمیرود كه احدی از مردم حجاز، نام جمكران را به عنوان یكی از دهات قم شنیده باشد.
نكات ریزی كه در مورد قصر مجوس و آتشخانه گبران آمده، مطلبی نبود كه در حجاز و عراق، كسی از آن آگاه باشد.
به هنگام صدور این حدیث از مولای متّقیان(علیه السلام)، كسی نمیتوانست پیشبینی كند كه در كنار دهِ جمكران، در آینده، مسجدی ساخته خواهد شد و با حضرت بقیّةاللَّه (عج) - كه آن روز متولّد نشده بود - ارتباط خواهد داشت.
هنگامی كه شیخ صدوق، این حدیث را در كتاب مونس الحزین درج میكرد، بدون تردید، این مسجد، مناره نداشت.
هنگامی كه صاحب خلاصة البلدان، در قرن دوازدهم، این حدیث را از مونس الحزین نقل میكرد، باز هم مسجد مقدّس جمكران، منارهای نداشت؛ زیرا، برای نخستین بار، در سال 1318 هجری، یك مناره در زاویه جنوب شرقی مسجد ساخته شد. 5
هنگامی كه مرحوم كاتوزیان، این حدیث را در كتاب أنوار المشعشعین مینوشت، مسجد جمكران، فقط یك مناره داشت و تا چند سال پیش نیز به همین منوال بود، ولی در این حدیث آمده است كه «از زیر یك مناره آن، مسجد، بیرون آید.» 6
این تعبیر، صریح است در این كه به هنگام ظهور حضرت بقیّةاللَّه، ارواحنا فداه، مسجد مقدّس جمكران، بیش از یك مناره خواهد داشت، در حالی كه به هنگام چاپ كتاب ( 1327 هجری) مسجد، فقط یك مناره داشت.

اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِكَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَ مِنْ ضِیقِ الْقَبْرِ وَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقبر
خداوندا از عذاب و تنگى و فشار قبر بتو پناه میبرم(مكارم الأخلاق، دعا هر صبح و شام)
قطعا برای نجات از هر مصیبتی باید عوامل ایجاد آن مصیبت را کشف کنیم تا با پیشگیری از پدید آمدن آن عوامل راه ابتلاء را سد کنیم. در روایات نبوی آمده است که فشار قبر به دلیل تضییع نعمت هاست. «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ضَغْطَةُ الْقَبْرِ لِلْمُؤْمِنِ كَفَّارَةٌ لِمَا كَانَ مِنْهُ مِنْ تَضْیِیعِ النِّعَم(أمالی الصدوق،540)؛ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: فشار قبر براى مؤمن كفّاره نعمتهایى است كه تباه كرده است.
همچنین سكونى از امام صادق(علیه السّلام) و او از پدرانش (علیهم السّلام) روایت مىكند كه رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: تنگى قبر و فشار آن به مؤمن براى آن است كه او نعمتها را ضایع مىنمود و این تنگى و فشار قبر كفاره آن عمل محسوب مىگردد.
شاید در نگاه اول به نظر هر خواننده ای بیاید که ضایع کردن نعمتها گناهی است که به آسانی می توان آن را ترک نمود به خاطر آنکه تضییع نعمتها را مساوی با اسراف می دانند اما اسراف یکی از مصادیق بارز در دایره تضییع و تباهی نعمتها به حساب می آید. اگر بخواهیم با نگاهی دقیقتر به عمق این مسئله بنگریم خواهیم دید که حتی سیر غذا خوردن، سیر خوابیدن، حتی یک کلمه بیهوده سخن گفتن و امثالهم نیز می تواند مصداقی از تضییع نعمتها باشد.
یک مقدار بیشتر از حدی که بدن به آن نیاز دارد بیشتر استراحت کردن هم، نمونه ای از تضییع نعمتهاست. فرصتی که خداوند به بشر برای زندگی روی زمین به او داده بسیار عزیز و مغتنم است. باید از لحظه لحظه آن نهایت استفاده را برد. لذا استراحت نیز باید به اندازه ای باشد که بدن نیروی کافی برای فعالیت مجدد را بدست آورد. حتی یک مثقال چربی اضافه که بر بدن روییده باشد(که به همان اندازه نشانه زیاد استفاده کردن مواد غذایی است) هم، داخل در محدوده تباهی نعمتهاست.
به همان اندازه که اولیاء خدا کم هستند، رهایی یافتگان از فشار قبر نیز کم هستند. البته خداوند رعایت خیلی از این چیزها را به دلیل مشقت بر بندگان خود واجب ننموده و در قیامت هم ایشان را به دلیل سیر خوردن و سیر خوابیدن مواخذه نخواهد کرد اما از آنجا که هر چیزی اثر وضعی و طبیعی خودش را دارد، تضییع نعمتها هم اثر خودش که همان فشار قبر است را دارد که البته بسته به میزان آن کم و زیاد خواهد بود.
برخی هم گفته اند منظور از تضییع نعمتها، بکار بردن نعمتها در غیر از مورد مصرفشان یعنی در راه حرام است. همانطور که در تعاریف شکر گفته اند که «استفاده از نعمت است در همان راهی که خداوند دستور فرموده یا مجازمان کرده است.» به هر حال از آنجا که پرهیز از چنین گناهانی بسیار سخت و مشکل است، فشار قبر هم برای همگان عمومیت دارد و فرار از آن جز برای عده بسیار معدودی چون ائمه معصومین بسیار بعید است. ابو بصیر می گوید: به امام جعفر صادق(علیه السّلام) گفتم: أیفلت من ضغطه القبر احد؟ آیا احدى هست كه از فشار قبر نجات پیدا كند؟ فرمود: نعوذبالله منها، ما أقل من یفلت من ضغطه القبر؛ پناه بخدا مىبریم از فشار قبر. چقدر قلیل و اندك هستند آن افرادى كه از فشار قبر نجات پیدا کنند.(بحارالانوار، ج 6، ص260)
اگر بخواهیم پرهیز از تباهی نعمتها را به واقع درک کنیم، باید در زندگی اولیاء بزرگ الهی تامل کنیم. فی المثال آنچه در زندگانی پرخیر و برکت حضرت زهرا(علیهاالسلام) چه در بحث عبادت و چه در بحث زحمات دنیوی و دیگر مسائل می خوانیم و بسیار شگفت زده می شویم، راهنمایی است که به ما نشان دهد پرهیز از تضییع نعمتها چگونه می تواند باشد. الْحَسَنُ الْبَصْرِیُّ مَا كَانَ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ أَعْبَدَ مِنْ فَاطِمَةَ كَانَتْ تَقُومُ حَتَّى تَوَرَّمَ قَدَمَاهَا، زندگانى حضرت زهرا علیها السلام(روحانى متن عربى ... ص، 387)
ابن شهر آشوب گوید: هیچ كس در بین این امّت عابدتر از حضرت فاطمه(علیهاالسّلام) نبود، او آنقدر براى عبادت خدا بر پا مىایستاد كه پاهایش ورم مىكرد.
شیخ صدوق (رحمة الله علیه) روایت كرده كه حضرت على(علیه السّلام) به مردى از بنى سعد فرمود: بگذار تا قصّهاى در باره خودم و فاطمه برایت بگویم: فاطمه همسر من در میان خانواده رسول خدا(صلّى الله علیه و آله و سلّم) از محبوبترین افراد بود، او با مشك به قدرى آب مىآورد كه اثر آن در سینهاش به جاى مانده بود، و به قدرى با آسیاب كار مىكرد كه دستهایش پینه بسته بود، و به قدرى خانه را جارو مىكرد كه گرد و غبار بر لباسهایش مىنشست، و به قدرى در زیر دیگ آتش مىافروخت كه لباسهایش سیاه و چركین مىشد، و او به سبب این كارها دچار زحمت و رنج شدیدى شده بود.(زندگانى حضرت زهرا علیهاالسلام (روحانى)، ص383)
به همان اندازه که اولیاء خدا کم هستند، رهایی یافتگان از فشار قبر نیز کم هستند. البته خداوند رعایت خیلی از این چیزها را به دلیل مشقت بر بندگان خود واجب ننموده و در قیامت هم ایشان را به دلیل سیر خوردن و سیر خوابیدن مواخذه نخواهد کرد اما از آنجا که هر چیزی اثر وضعی و طبیعی خودش را دارد، تضییع نعمتها هم اثر خودش که همان فشار قبر است را دارد که البته بسته به میزان آن کم و زیاد خواهد بود. بنابراین کسانی که اهل اسراف و بریز و بپاشهای آنچنانی هستند باید منتظر فشار قبر سختی هم باشند که این همان مسئله ی ساده ی دو دو تا، چهار تاست .
از ابو بصیر نقل شده است كه امام صادق(علیه السلام) فرمود: براى هر چیزى قلبى است و قلب قرآن سوره یاسین است، هر کس هر روز یا هر شب بخواند... ، قبرش تا هر كجا چشم ببیند فراخ و گسترده مىگردد، و از فشار قبر در امان مىماند.
برخی از عوامل نیز موجب کاهش فشار قبر است اینها مثل اقداماتی که بعد از رسیدن بلا و مصیبت برای امداد رسانی موثرند، می توانند در قبر، مومن را از فشار و عذاب حفظ کنند.
1- برخی از سوره های قرآن

مثلا هر كس در هر روز جمعه سوره نساء را بخواند از فشار قبر در امان خواهد بود. (ثواب الاعمال و عقاب الاعمال شیخ صدوق، ترجمه انصارى، ص205)
از ابو بصیر نقل شده است كه امام صادق(علیه السلام) فرمود: براى هر چیزى قلبى است و قلب قرآن سوره یاسین است، هر کس هر روز یا هر شب بخواند... ، قبرش تا هر كجا چشم ببیند فراخ و گسترده مىگردد، و از فشار قبر در امان مىماند ... (همان، ص215)
هر كس سوره ن و القلم را در نماز واجب یا مستحب تلاوت كند خداوند متعال او را از تنگدستى حفظ مىكند، و هنگامى كه بمیرد به او پناه مىدهد (تا در امان باشد) از فشار قبر. (همان)
كسى كه بر تلاوت سوره حم زخرف مداومت كند، خداوند او را از گزند حشرات زمین، و فشار قبر در امان دارد تا هنگامى كه در پیشگاه خداوند بایستد، آنگاه آن سوره مىآید و به دستور خداوند او را وارد بهشت مىكند.
حذیفة بن یمان مىگوید: رسول خدا(صلّى اللَّه علیه و آله) فرمود: «هیچ لحظهاى سختتر از شب اول دفن براى میّت نیست، پس با صدقه دادن نسبت به مردگانتان مهربانى كنید؛ و اگر نتوانستید، دو ركعت نماز بخوانید، به این صورت كه در ركعت اوّل یك بار فاتحة الكتاب و یك بار آیة الكرسى و دو بار سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ؛ و در ركعت دوّم یك بار فاتحة الكتاب و ده بار سوره أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ قرائت شود. و نمازگزار بعد از سلام نماز بگوید:
«اللّهمّ، صلّ على محمّد و آل محمّد، وابعث ثوابهما إلى قبر ذلك المیّت، فلان بن فلان»؛ خداوندا، بر محمّد و آل محمّد درود فرست، و ثواب این دو ركعت نماز را به قبر آن میّت، فلانى پسر فلانى، برسان.
در این صورت، خداوند در همان لحظه، هزار فرشته را به سوى قبر میّت گسیل مىدارد كه هر كدام از آنان یك جامه و حلّه دارد، و تا روزى كه در صور قیامت دمیده مىشود تنگى و فشار قبر او را به وسعت مبدّل مىكند، و به شماره هر چیز كه آفتاب بر آن مىتابد به نمازگزار كار نیك عطا شده، و مقامش چهل درجه بالا برده مىشود.» (ادب حضور، ص 167)
منصور بن حازم گوید: از امام صادق (علیه السّلام) پرسیدم پاداش كسى كه چهار بار حج بجا آورده چیست؟ فرمود: اى منصور كسى كه چهار بار حج بجاى آورد هرگز فشار قبر نبیند، و هنگام مرگش خداى تعالى حجهاى او را به زیباترین صورتى در برابر او در آورد كه تا روز رستاخیز در میان قبر نماز گزارند و ثواب این نماز او را باشد بدان كه یك نماز از این نمازها با هزار ركعت از نماز آدمیان برابر است. (الحدیت، روایات تربیتى، ج 3، فشار قبر، ص 123)

برخی روزها مثل شب جمعه دارای برکات معنوی هستند شاید در این ایام، حوادثی در بین زمین و آسمان اتفاق می افتد که در چیزهایی مثل فشار قبر تاثیر گذار است. بنابراین خداوند با حساب و کتاب خود برخی بندگان مومنش را که می خواهد از فشار قبر مصون نگه دارد در شب جمعه می میراند.
از ابان بن تغلب نقل شده است كه امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر كس در فاصله میان ظهر روز پنجشنبه تا ظهر روز جمعه از دنیا برود، خداوند او را از فشار قبر ایمن مىدارد.(ثواب الاعمال، ترجمه انصارى، ص 375)
بعضی چیزها نیز فشار قبر را زیاد می کند؛ بد اخلاقی، مخصوصا با خانواده مهمترین آنهاست. اعمال صالح دیگر حتی اگر یاری پیامبر باشد نمی تواند اثر بداخلاقی را از بین ببرد.
به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خبر رسید كه سعد بن معاذ مرده، آن حضرت با اصحاب خود آمدند و دستور دادند سعد را غسل دهند و خود بر در ایستاد و چون حنوط و كفنش كردند و تابوتش برداشتند رسول خدا بىكفش و رداء او را تشییع كرد و گاهى سمت راست تابوتش را می گرفت و گاهى سمت چپ آن را ، وقتی به مزارش رسیدند، خود میان قبر او رفت و لحدش را درست كرد و خشت بر او چیده، می فرمود سنگ و گل بدهید، میان خشتها را گل می زد و چون تمام شد، خاك بر او ریخت و قبرش را ساخت ... چون از کار قبرش فارغ شدند مادر سعد برخاست و گفت: اى سعد بر تو گوارا باد بهشت.
رسول خدا فرمود: اى مادر سعد آرام باش. زیرا سعد گرفتار فشار قبر شد. گویند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برگشت و مردم برگشتند و به آن حضرت گفتند یا رسول اللَّه ما دیدیم با سعد آن كردى كه با احدى نكردى تو بىرداء و كفش دنباله جنازهاش رفتى.
پیامبر اکرم فرمود: فرشتهها بىردا و پاى برهنه دنبال او بودند و من به آنها تاسى كردم، گفتند راست و چپ تابوتش را گرفتى؟ فرمود دستم بدست جبرئیل بود و هر جا را می گرفت، می گرفتم. گفتند تو دستور غسلش را دادى و بر او نماز خواندى و او را بدست خود در گور نهادى و باز هم فرمودى كه سعد فشار قبر دارد؟ فرمود آرى او با خاندان خود بداخلاقى می كرد. (امالى شیخ صدوق، ترجمه كمرهاى، متن، ص 385)


|
|
در دیدار جمعی از فضلا و دیگر دیدارکنندگان با مرجع عالی قدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی حاج سید صادق حسینی شیرازی مدظله العالی در بیت معظم له در شهر مقدس قم، پس از خوشامدگویی به میهمانان، یکی از فضلا رشته ی سخن را به عمل شنیع و رسوای سوزاندن قرآن کریم در آمریکا کشاند؛ عملی که یکی از کشیشان آمریکایی به آن فراخواند و مزدورانی در راه تأمین نظر او در برخی خیابان های آمریکا نسخه هایی از قرآن کریم را سوزاندند.
مرجع عالی قدر در این زمینه فرمودند: بی حرمتی به ساحت مقدس قرآن کریم، بی حرمتی به تمام مقدسات آسمانی است. معظم له افزودند: دراز شدن دست تجاوز به سوی قرآن کریم آغاز ظلمی است بزرگ که بیم آن می رود زبانه های این آتش افروزی خشک و تر را بسوزاند. بر کسی پوشیده نباشد که دستانی شوم هر از گاهی در جای جای جهان فتنه هایی بر می انگیزند و در پی آنند تا جوامع اسلامی را درگیر اضطراب، بی ثباتی و آشفتگی کنند و از همین رهگذر طرح های شومِ درازمدت استعمارگرانه را پیاده سازند. حضرت آیت الله العظمی شیرازی دام ظله در پایان به مسئولیت جهانیان و شخصیت های بزرگ جهانی اشاره نموده، فرمودند: پیش از آن که آثار منفی این فتنه ی شنیع و رسوا گریبان همه را بگیرد، دولت ها، به ویژه صاحبان نفوذ جهان موظفند آن را مهار و در نطفه خفه کنند. منبع : سایت معظم له www.shirazi.ir |